www.montazer.ir
دوشنبه 16 تير 1399
شناسه مطلب: 11747
زمان انتشار: 29 خرداد 1399
چمران؛ مبارزی که به حکمت رسید

چمران؛ مبارزی که به حکمت رسید

یکی از آثار شهید چمران به نام «رقصی چنین میانه میدانم آرزوست»، دست نوشته های آن شهید درباره مبارزات سوسنگرد و دهلاویه است. این کتاب دو بخش دارد: الف ) نیایش ب) دست نوشته هایی درباره مبارزه سوسنگرد و دهلاویه از ویژگی های بارز مقاله های بخش دوم این کتاب این است که دکتر چمران تحلیل و توصیف عملیات های نظامی - چریکی را با اعتقادات و باورهای اسلامی (شیعی) آمیخته است.

دکتر مصطفی چمران در این کتاب به وصف حال خود در اوضاع و احوال درگیری ها می پردازد و می گوید: «... آنچه در اینجا مورد توجه است، سرگذشت شخصی من در این نبرد است که یک شهید (اکبر چهرقانی) و یک شاهد (اسدالله عسکری) به آن شهادت می دهند و ده ها نفر از دور ناظر آن صحنه عجیب و معجزه آسا بوده اند. این را نمی گویم چون خود قهرمان داستانم - زیرا از این احساس نفرت دارم - بلکه از این نظر میگویم که افتخار ملت ما و نمونه برجسته ای از پیروزی ایمان مردم ما و نوع مبارزات عظیم آنان است، و حیف است که به رشته تحریر در نیاید و از یادها برود...» (مقاله معرکه شرف و کتاب افتخار، کتاب رقصی چنین میانه میدانم آرزوست)
شهید چمران در بحبوحه صحنه های نبرد با الهام گرفتن از کربلای امام حسین (ع) و انرژی گرفتن از این اسوه جاودانه حماسه سازی های عرفانی، به پیش می تاخته درحالی که درونش نیز غوغایی ملکوتی برپا بوده است: «... وقتی می دیدم که حسین (ع) با آن همه عظمت و جبروت بر مرکب زمان و مکان می راند، شمشیر خونینش سنت تاریخ را پاره پاره می کند و فریاد رعدآسایش، زمین سخت را آنچنان به لرزه درمی آورد که موج هایی بر زمین به وجود می آید که تا بی نهایت ادامه دارد.....
این خاطرات در ذهنم دور میزد، خونم را به جوش می آورد و آرزو می کردم که صدام را بیابم و با یک ضربت او را به دو نیم کنم....
دیگر سر از پا نمی شناختم، و اگر بزرگترین قدرت زرهی دنیا به مقابله ام می آمد بلادرنگ به قلب آن حمله می کردم، از هیچ چیزی وحشت نداشتم و از هیچ خطری روی نمی گرداندم، به یزید و صدام کثیف تر از یزید لعنت و نفرین می کردم و به جبروت وکبریای حسین (ع) چشم داشتم و خدا را تسبیح می کردم و به عشق شهادت به پیش می تاختم.» (کتاب رقصی چنین میانه میدانم آرزوست، بخش معرکه شرف و افتخار)
چمران از هیچ نکته ای و لحظه ای برای خودسازی و مناجات با محبوب غفلت نمی کرد. وقتی که پس از مجروحیت سوسنگرد، تیمسار فلاحی او را در بیمارستان جندی شاپور اهواز (که بعدها به شهید چمران تغییر نام داد) ملاقات می کند بعد از دیدن دکتر و بوسیدن او در حالی که چند قطره اشک شوق بر گونه ها داشت بر چمران گفت: تو بازیافته ای! دکتر پرسید منظور شما چیست؟ شهید فلاحی پاسخ داد، در ارتش، اقلام مفقودی داریم و اگر از بین مفقودی ها چیزی را بیابیم او را بازیافته می نامیم.
و شما را از دست داده بودیم و شهید یا مفقود می پنداشتیم و هم اکنون که می بینمت چنان است که شما را باز یافته ایم.
دکتر چمران از این اصطلاح و تعبیر تیمسار فلاحی برداشتی عارفانه و زیبا نمود و چنین نوشت که من بازیافته ام، من رفته بودم، پس دیگر منی و منیتی نیست و همه من خود را زیر پا گذاشته ام و... (کتاب رقصی چنین میانه میدانم آرزوست، دست نوشته انسان بازیافته)

چمران و مرگ و زندگی

در دست نوشته ای به نام «انسان آزاده» که شهید چمران درباره محافظ شجاع و فداکار خود شهید اکبر چهره قانونی نگاشته است با نوع نگاه ایشان به مقوله مرگ و زندگی آشنا می شویم.
«در دنیا آدم هایی هستند که به ظاهر زنده اند، نفس می کشند، راه می روند، حرف می زنند، زندگی می کنند، اما در حقیقت اسیر دنیا، برده زندگی و ذلیل حوادث هستند، از خود اراده و اختیاری ندارند، آلت بلا اراده عوامل طبیعت اند، در مقابل مرگ وحشت زده و زبونند، برای آنکه زندگی کنند...
اینان برای آنکه نمی رند، آنقدر خود را کوچک می کنند که گویا مرده اند، همیشه تسلیم قیود ذلت بارو شرایط ننگین هستند که زندگی برای آنها تحمیل می کند. آنها شرف و حیثیت خود را می دهند، شخصیت و ارزش انسانی خود را فدا می کنند، روح خود را از دست می دهند، حیات حقیقی خود را نابود می کنند، تا زندگی مادی جسد را تامین نمینمایند.» (کتاب رقصی چنین میانه میدانم آرزوست، مقاله انسان آزاده)
 چمران شرط داشتن زندگی حقیقی را چنین بیان می کند: «انسانی می تواند زندگی حقیقی داشته باشد که اسیر و برده زندگی نگردد، هیچ چیز حتی خود زندگی، او را به قید و بند اسارت و ذلت نکشاند، آزاد و مختار باشد و تا وقتی زنده است با افتخار و شرف زندگی کند و هنگامی که مرگ فرا رسید، آن را با آغوش باز بپذیرد که خود مبدأ حیات اخروی و تکامل بزرگتر و مهمتری است... این انسان چون از مرگ نمی ترسد قدرتمند است و دیگران در مقابل اراده او تعظیم می کنند.»

چمران، ائمه اطهار و مکتب شیعه

ولایت ائمه اطهار و آموزه های مکتب پرافتخار و رهایی بخش شیعه با روح شهید به نحوی عجین شده است که در سخت ترین معرکه ها دلش از یاد و خاطره امام حسین (ع) خالی نبود و در اوج خطرات نیز اعتقاداتش را با خود مرور می کرد.
وی در مقاله «انسان آزاده» که در اربعین امام حسین (ع) و در رثای شهید اکبر چهرقانی که شب تاسوعا حسینی در درگیری سوسنگرد به شهادت رسید، نگاشته است، در وصف لحظه های پیشروی خود و محافظ شهیدش به قلب دشمن برای انحراف توجه آنها از نیروهای ایرانی و رهانیدن نیروها از خطر محاصره بعثی ها آورده است: «... و هرچه دشمن نزدیکتر می شد، اکبر بشاشتر و زنده تر می شد، مصمم تر و قویتر می شد. اکبر می دانست که شهید می شود، بال و پر درآورده بود، سخن از شهادت می گفت، اسم خدا بر زبانش جاری بود و از مبارزه حسینی تا شهادت افتخارآمیز و دشت کربلا و اصحاب حسین (ع) با خود حرف میزد. من حرف های او را می شنیدم، ولی چندان توجهی به آنها نداشتم، زیرا خود من هم در چنین حالاتی سیر می کردم، من هم خود را برای آخرین مبارزه با کفار عالم و یزیدن زمان آماده می کردم، من هم اوج گرفته بودم و احساس نمی کردم که بر زمین هستم، گویا بر ابرهای عرش اعلی پرواز می کردم فقط کلماتی و جملاتی پراکنده که از لبان اکبر جدا می شد و از خدا و حسین و شهادت خبر می داد در گوشه ذهنم جایگزین می شد...»
یا در نوشته دیگری به نام «حرف آخر» در مجموعه «رقصی چنین میان می دانم آرزوست» می نویسد: «ای زمین تو شاهدی که خون از بدنم جاری بود و با خاک های پاک تو گلی گلگون بوجود آورده بود، و من ابا نداشتم که تا آخرین قطره خون خود را تسلیم کنم. احساس می کردم که عاشورا است و من در حضور حسین علیه السلام می جنگم و او پابکی و زبردستی مرا تحسین می کند، و تپش بی پایان من، و از قربانی شدن در بارگاه عشق آگاهی دارد. او می داند که چقدر به او عاشقم و چگونه حاضرم که در راهش جان ببازم.»

چمران و درد و رنج

کتاب بینش و نیایش پس از مقدمه ای که درباره زندگینامه شهید چمران دارد، در دو فصل بینش و نیایش که بخش اول درباره دیدگاه های شهید درباره انقلاب اسلامی ایران است و بخش دوم شامل نیایش های مکتوب دکتر، تنظیم شده است.
در نیایش دوم از این کتاب وی اعتقاد خود را درباره دردو رنج چنین بیان می کند: «من اعتقاد دارم که خدای بزرگ انسان را به اندازه درد و رنجی که در راه خدا تحمل کرده است پاداش می دهد، وارزش هر انسانی به اندازه درد و رنجی است که در این راه تحمل کرده است، و می بینیم که مردان خدا بیش از هر کس در زندگی خود گرفتار بلا و رنج و درد شده اند، علی بزرگ را بنگرید که خدای درد است، که گویی بند بند وجودش، با درد و رنج جوش خورده است، حسین را نظاره کنید که در دریایی از درد و شکنجه فرو رفت، که نظیر آن در عالم دیده نشده است، و زینب کبری را ببینید، که بادرد و رنج انس گرفته است.»
وی سپس ادامه می دهد: «درد دل آدمی را بیدار می کند، روح را صفا می دهد، غرور و خودخواهی را نابود می کند، نخوت و فراموشی را از بین می برد، انسان را متوجه وجود خود می کند.»
عارف مجاهد، چمران، درد را عنصری می داند که انسان را به خود می آورد و حقیقت وجودش را پیش رویش قرار می دهد زیرا انسان گاهگاهی خود را فراموش می کند؛ فراموش می کند که بدنی ضعیف و ناتوان دارد که در مقابل عالم و زمان، کوچک و ناچیز و آسیب پذیر است، فراموش می کند که همیشگی نیست و چند صباحی بیشتر نمی پاید و فراموش می کند که جسم عادی او نمی تواند با روح او هم پرواز شود.»
یا در بخشی از یادداشت های آمریکای شهید در کتاب «خدا بود و دیگر هیچ نبود» به تاریخ 18 اکتبر1960 آمده است: «ای غم، سلام آتشین من به تو، درود قلبی من به تو، جامن من فدای تو. تو ای غم بیا و همدم همیشگی من باش. بیا مصاحبت تو برای من کافی است. بیا که می سوزم، بیا که بغض حلقومم را می فشرد، بیا که اشک تقدیمت کنم، بیا که قلب خود را در پایت می افکنم.....»

مصطفی و تربیت خانوادگی

گاهی یک حرکت کوچک در ازای زمان تبدیل موجی عظیم میشود. گاهی با دیدن شخصیت بزرگواری چون مصطفی چمران برای انسان سوال پیش می آید که مادر و پدر در این شخصیت کامل و بزرگ چه نقشی می توانسته اند در تربیت او ایفا کنند؟ مگر یک انسان سنتی کمسواد چه بضاعتی دارد که بتواند زمینه ظهور چنین انسان بزرگی را فراهم کند؟
با جستجو در یادداشت های دکتر چمران در بخشی از آنها که با عنوان «یادداشتهای تهران» در کتاب «خدا بود و دیگر هچ نبود» چاپ و منتشر شده است، مطلبی دیدم که پاسخی به این سوال بود. در یادداشت 28 بهمن 1357 شهید چمران خظاب به مادر بزرگوارش می نویسد: «ای مادر! هنگامی که فرودگاه تهران را ترک می گفتم تو حاضر شدی و هنگام خداحافظی گفتی: ای مصطفی! من تو را بزرگج کردم، با جان و شیر خود تو را پرورش دادم و اکنون که می روی از تو هیچ نمی خواهم و هیچ انتظاری از تو ندارم، فقط یک وصیت می کنم و آن این است که خدای بزرگ را فراموش نکنی.» سپس ادامه می دهد: «ای مادر! بعد از 22سال به میهن عزیز خود باز می گردم و به تو اطمینان می دهم که در این مدت دراز حتی یک لحظه خدا را فراموش نکردم عشق او آنقدر با تار و پودم آمیخته بود که یک لحظه حیات من بدون حضور او میسر نبود.»
منابع
- کتاب یاران امام به روایت اسناد ساواک جلد 11: شهید سرافزار دکتر چمران، ناشر: مرکز بررسی استاد تاریخی وزارت اطلاعات، خرداد 1378-
- آثار شهید مصطفی چمران شامل:
- بینش و نیایش
- انسان و خدا
- خدا بود و دیگر هیچ نبود
- کردستان
- لبنان
- رقصی چنین میانه میدانم آرزوست
- زیبا ترین سروده هستی
- پیام امام خمینی به مناسبت شهادت دکتر مصطفی چمران

نظری داده نشده

Top
برای عضویت در خبرنامه پست الکترونیکی خود را وارد کنید

خبرنامه سایت منتظران منجی

Stay informed on our latest news!

اشتراک در خبرنامه سایت منتظران منجی feed