www.montazer.ir
سه شنبه 17 تير 1399
شناسه مطلب: 11577
زمان انتشار: 24 اسفند 1398
صاحب خرد در قرآن، به چه کسی گفته می شود؟

شرح زیارت عاشورا، جلسه 45، 81/03/23

صاحب خرد در قرآن، به چه کسی گفته می شود؟

خداوند در قرآن می فرماید: «أَفَمَنْ يَعْلَمُ أَنَّمَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ الْحَقُّ كَمَنْ هُوَ أَعْمَى إِنَّمَا يَتَذَكَّرُ أُولُو الْأَلْبَابِ [1]= آیا مسلمانی که به یقین می‌داند این قرآن به حق از جانب خدا بر تو نازل شده است با کافر نابینای جاهل یکسان است؟ تنها عاقلان متذکر این حقیقت هستند.» خداوند که خالق و بهترین ارزیاب انسان است، شخصیت ها را به دو گروه نابینا و بینا تقسیم کرده است.

طبق آیه ی قرآن، بینا و صاحب خرد در قرآن کسی است که وقتی کلام و آیین پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) به او رسید، آن را با یقین و باور به عنوان کامل ترین آیین بپذیرد و شک نداشته باشد. یعنی همان طوری که خداوند آن را فرستاده، او هم آن را همان طوری حق ببیند. خداوند می فرماید: فقط صاحبان خرد و عاقلان که اهل تعقل و تفکر هستند، این ها را می فهمند. آدم باید بینش والا و عقل  قوی داشته باشد تا وقتی که دستور پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به او رسید، آن را بدون تردید ببیند و در اجرای آن شکی نداشته باشد و دست و پایش نلرزد. مانند کسی که دکتر به او توصیه می کند: اگر می خواهید دستگاه تنفسی شما بهتر کار کند و مشکل پیدا نکند، بهتر است در خیابان ماسک بزنید. او با خودش می گوید: چون همه مرا نگاه می کنند، خجالت می کشم و نمی زنم. و شخص دیگر که دکتر به او چنین توصیه ای می کند، با نگاه دیگران کاری ندارد. چون باور کرده و به یقین رسیده است که همان کاری که دکتر گفته درست است و باید عمل کند.

ما در بحث «علم و یقین» توضیح دادیم، بعضی ها خیلی متدین و اهل عبادت هستند و تا آخر عمر سنگ دین را به سینه می زنند و زحمت می کشند؛ اما به آن چه دست شان رسیده شک و تردید دارند و با باور نمی توانند آن را بپذیرند. عده ای با باور، مشکی می پوشند و روی سرشان گل می مالند و روز عاشورا پای برهنه در دسته جات، سینه زنی و عزاداری می کنند. اما عده ی دیگر وقتی می خواهند مشکی بپوشند و سینه زنی کنند، با خودشان درگیر هستند و در درون خودشان به نتیجه نمی رسند که این کار، خوب است یا نه؟ یا مثل حجاب، که خیلی از خانم ها باورش نکرده اند. یا استفاده از طلا برای آقایان، که حرام است و بعضی آن را جدی نمی گیرند.

انسان باید به عهدی که با خدا بسته، وفا کند

اولین عهدی که خداوند تبارک و تعالی با قرار دادن محبت خودش و دمیدن نفخه ی الهی در وجود انسان از او گرفته، عشق و محبت خودش است. انسان می فهمد که دلش به او «لا اله الا الله»  می گوید و هیچ کس در قد و قامت خدا نیست که بخواهد محبوب او واقع شود. به همین دلیل است که مومنین به این عهد وفا می کنند و کسی را جای خداوند قرار نمی دهند.

خداوند می فرماید: «الَّذِینَ یُوفُونَ بِعَهْدِ اللَّهِ وَلَا یَنْقُضُونَ الْمِیثَاقَ[2] = عاقلان آن ها هستند که به عهد خدا وفا می‌کنند و پیمان حق را نمی‌شکنند.»  امام صادق (علیه السلام) نیز فرمود: « القلبُ حَرَمُ اللّهِ، فَلا تُسْكِنْ حَرَمَ اللّه ِ غَیرَ اللّه[3] = دل حرم خداست، پس، جز خدا را در حرم خدا مَنِشان!»

پس وفای به عهد یعنی دروغ نگفتن و خیانت نکردن در عشق. وفای به عهد یعنی انسان آن چه را که در درون خودش می یابد، به همان وفا و عمل می کند. انسان می فهمد که جز خداوند تبارک و تعالی کسی لایق و شایسته عشق ورزی و محبت به معنای حقیقی خودش نیست. اگر کسی با خدا این چنین باشد، وقتی که دین به او می رسد، متزلزل نیست و کاملاً باورش دارد.

روزی خداوند و فرشته ها از انسان ها سؤال می کنند: قرآن را خواندید؟ اگر نخوانده یا نفهمیده باشیم که وای به حالمان! و قرآن همان جا می گوید: خدایا لعنتش کن! ولی اگر بگوییم قرآن را خواندیم، از وفای به عهد و پیمان سؤال می کنند. چون خداوند امر کرده با خودش و پیامبر و آلش (علیهم السلام) و قرآن، پیوند و ارتباط داشته باشیم.

اگر انسان وفای به عهد کند، عقل هم دین را همان طوری که هست می یابد و میثاق که همان پیمانی است که خدا با ما بست را نقض نمی کند. کسی که در درون، دروغ گفت و شکست خورد و به خودش خیانت کرد، در بیرون نمی ­تواند باور داشته باشد. فسادها، جنایت ها و گرفتاری هایی که در یک نفر ظهور می کند، مال این است که اینها از قبل در درون او اتفاق افتاده است. بنابراین قرآن کریم مسائل را به قلب بر می گرداند و می گوید: در درون باید این اتفاق افتاده باشد. خداوند عشق خودش را با دمیدن روحش در همه ی ما قرار داد. آن عشق ذاتی است و نمی ­توانیم آن را خارج کنیم. «وَإِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِی آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ وَأَشْهَدَهُمْ عَلَى أَنْفُسِهِمْ أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ قَالُوا بَلَى شَهِدْنَا أَنْ تَقُولُوا یَوْمَ الْقِیَامَةِ إِنَّا كُنَّا عَنْ هَذَا غَافِلِینَ[4] = و به یاد آر هنگامی که خدای تو از پشت فرزندان آدم، ذرّیّه ی آن ها را برگرفت و آن ها را بر خودشان گواه ساخت که آیا من پروردگار شما نیستم؟ همه گفتند: بلی، ما گواهی دهیم. و ما گواهی گرفتیم که دیگر در روز قیامت نگویید: ما از این واقعه غافل بودیم.» بنابراین باید آن «عهد الست» و عالم ذری که می­ گویند را در درون خودمان پیدا کنیم. از روز اول که خداوند ما را خلق کرد، تاکنون آن را با خودمان داریم. پس باید وفای به عهد کنیم و نقض پیمان نکنیم و خودمان را جای دیگر خرج نکنیم!

سخت گیری به مردم، باعث گرفتاری در آخرت می شود 

خداوند می فرماید: «وَالَّذِینَ یَصِلُونَ مَا أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ وَیَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ وَیَخَافُونَ سُوءَ الْحِسَابِ[5] = کسانی که به آن چه خدا امر به پیوند با آن کرده، می‌پیوندند و از خدای خود می‌ترسند و به سختی هنگام حساب می‌اندیشند.»  در روایت داریم که سوء الحساب مال اشخاصی  است که به راحتی از دیگران راضی نمی شوند و هر مسئله ای را کش می دهند. یک مسئله را که می توانند به راحتی حل کنند، حل نمی کنند. خدا هم با آن ها در قیامت همین طور رفتار می کند.

 شخصی خدمت حضرت آمد و گفت: همسایه ی من یک درخت در باغستان ما دارد. وقتی من با خانواده نشسته ام  و حرف می زنم، ایشان بدون در زدن وارد می شود. هر چه به او می گویم: «یا الله» بگو یا در بزن، گوش نمی کند. می گوید: من این جا یک درخت دارم که مال خودم است و هر وقت دلم بخواهد، می­آیم. حضرت به صاحب درخت فرمود: این درخت را بفروش! او گفت: نه!  حضرت فرمود: من این درخت را با یک درخت در بهشت، عوض می­کنم. خیلی حرف است که پیامبرص بیاید و این طوری تضمین کند. هر چه حضرت راه حل آورد، اوگفت: نه! حضرت فرمود: این آیه را شنیده ای که «وَیَخَافُونَ سُوءَ الْحِسَابِ[6] = و به سختی هنگام حساب می‌اندیشند.» گفت: بله! فرمود: مصداقش  تو هستی! و آدم هایی مثل تو دچار بدی حساب می­شوند. بعضی ها این طور هستند که وقتی می خواهی صلح و آشتی دهی، دیر می آیند. با اعضای خانواده متکبر هستند و یک سره شرط گذاشته و سؤال می کنند. با آن ها بحث و مناقشه می کنند و رفتارشان را زیر ذره بین می گذارند و دیگران را نفی کرده و دروغگو خطاب می کنند. همه ی این ها مصداق سوء الحساب است و باعث گرفتاری در آخرت و سخت گیری خداوند به انسان می شود.

کسانی که به بندگان خدا رحم می­کنند و سخت نمی گیرند و حتی وقتی می­دانند طرف اشتباه کرده، زود راضی می شوند و چنین معامله­ ای با بندگان خدا می کنند، خداوند نیز در قیامت به آن ها سخت نمی گیرد.

اما انسان هایی که از درون مچاله و داغون هستند، گدای دیگران هستند و  می خواهند دیگران برای آن ها تشریفات برقرار کنند و اگر یک ذره کم بگذارند ناراحت می شوند، خدا به آن ها سخت می گیرد. قرآن می­فرماید: اگر خداوند بخواهد  در کار انسان مداقه کند، بدون استثناء همه ی انسان ها وارد جهنم می شوند. ولی خدا آسان حساب می کند. حساب آسان، یک حساب سرانگشتی است. اگر نماز های واجب را بخوانیم، خداوند می فرماید: خوش آمدید و معطلتان نمی کند. به شرط این که اخلاق خودمان هم با مردم این طوری باشد. حالا اگر به 1 نفر سخت بگیری، خدا هم به شما سخت می گیرد. مچ بگیری، خدا هم مچ می گیرد. مگر می توانی با خدا حرف بزنی. می­خواهی ثابت کنی که کارت درست بوده است. خفی ترین لایه ها و زوایای روحت را بیرون می کشد و می فرماید: اینجای آن فاسد بود و به درد نمی خورد.

عالی ترین صله ی رحم، ارتباط با ائمه (ع) است

در چند جای قرآن مضمون آیه ی « وَالَّذِینَ یَصِلُونَ مَا أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ وَیَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ وَیَخَافُونَ سُوءَ الْحِسَابِ[7] = کسانی که به آن چه خدا امر به پیوند با آن کرده می‌پیوندند و از خدای خود می‌ترسند و به سختی هنگام حساب می‌اندیشند.» آمده است. یکی از مصادیق آن طبق فرموده ی حضرات معصومین (علیهم السلام)، غیر از اتصال با خداوند و اهل بیت (علیهم السلام)، صله ی ارحام و اتصال با خویشان است. در روایت است، بوی بهشت از 500 سال راه می رسد و هرگز کسی که قطع رحم می کند، بوی آن را استشمام نمی کند.

 حضرت صادق (علیه السلام) می فرمایند: «مِن ذلكَ صِلَةُ الرَّحِمِ، و غایَةُ تَأْوِیلِها صِلَتُكَ إیّانا[8] = یكى از مصادیق آن، صله ی رحم و تأویل نهایى آن، پیوند برقرار كردن با ما خاندان است.» «تأویل»  یعنی به ریشه و اصل برگردانیدن و بالاترین درجه ی آن، پیوند با آن چه که خداوند امر به پیوند با آن کرده، می باشد.

پیوند با اهل بیت (علیهم السلام) که عالی ترین مرحله ی پیوند است را دو گونه معنا کرده اند. یکی این است که اصل و ریشه هر پیوندی از انسان با خداوند تبارک و تعالی، به اهل بیت (علیهم السلام) برمی گردد. دیگری این است که ائمه(علیهم السلام) بالاترین رحم انسان هستند. رحم یعنی خویش. قوم خویش و فامیل به کسی می گویند که از طریق  نسب یا سبب با انسان پیوند برقرار کرده ­است و در نهایت به خون و اتحاد در وجود برمی­گردد. وقتی می گوییم ما فامیل هستیم، یعنی یک اتحاد وجودی  داریم. اگر رد 2 نفر را بگیری، بالاخره به نفر سوم می رسی. مثلاً کسی که پسر خاله ی من شد، یعنی مادرهای ما خواهر هستند و به یک پدر و مادر می­رسند.

حضرت می فرماید: ما بالاترین  رحم شما هستیم. یعنی شما هیچ کس که در اصل و ریشه نزدیک تر از ما و بالاتر از ما  به شما باشد را ندارید. اگر این نگاه را به اهل بیت (علیهم السلام) پیدا نکنیم، هیچ وقت نسبت به آن ها معرفت پیدا نکرده­ایم. اهل بیت (علیهم السلام)  شخصیت­های مقدس تاریخی نیستند که خداوند امر به احترام و تقدس آن ها را به ما کرده باشد. اگر امر شده، علتش امر وجودی است. چون ریشه و اصل ما هستند. فرزند انسان از اصل و نطفه ی انسان است. اگر من که معلم هستم به شاگردم بگویم: فرزندم! یعنی در یک اصل با من شریک است. اتحاد وجودی معلم و شاگرد، قوی تر از اتحاد وجودی پدر و فرزند است. چون پدر و فرزند در یک امر مادی مثل نطفه با هم پیوند داشتند و از آن جا ریشه گرفته اند، ولی معلم و شاگرد در یک امر بسیار بالاتر و والاتر و گران تر قیمت تر و ماندنی تر و ابدی، یعنی حقیقت توحید و معارف با هم ارتباط برقرار کرده اند. گاهی من به لحاظ سنی که از یک نفر بزرگ تر هستم به او می گویم: پسرم! این اعتباری است و پیوندی با هم نداریم. وقتی پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) می فرماید: «أنَا وَ عَلِیٌّ أَبَوَا هَذِهِ الْأُمَّة [9]= من و علی 2 پدر این امت هستیم.» این اعتبار نیست و یک حقیقت است. یعنی ما حقیقتاً پدران شما هستیم. اما نه پدری که ریشه و اصل بودنش به خاطر نطفه است. بلکه ریشه و اصل بودنش به خاطر اصل وجود است. «دمش» توسط اهل بیت (علیه السلام) و حقیقت محمدیه صورت می گیرد. هر دمش و هر روح دمیدنی در نطفه، به اذن آن ها و تحت قدرت و تسلط آن ها صورت می گیرد.

سید بن طاووس می‌‌گوید: شبی در سامرا وارد سرداب امام زمان شدم، صدای ملکوتی امام را در حال مناجات با خالق یکتا شنیدم که می‌فرمودند : «اَللّهُمَّ اِنَّ شیعَتَنا مِنّا خُلِقُوا مِنْ فاضِل طینَتِنا وَ عَجِنُوا بِماءِ وِلایَتِنا اَللّهُمَّ اَغْفِرْ لَهُمْ مِنَ الذُّنُوبِ [10] = پروردگارا، شیعیان ما از ما هستند، از زیادی گِلِ ما خلق شده‌اند و به آب ولایت ما عجین گشته‌‌اند، خدایا آن ها را بیامرز و گناهان شان را عفو بفرما. »

پس معصوم  (علیه السلام) اصل وجودی من و بالاتر از پدر و مادر است. به همین دلیل است که گفته اند: اگر کسی به پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و فاطمه زهرا(سلام الله علیها) توهین کند، واجب القتل است. شخصی می گوید: او به مادرم توهین کرده است. اگر خواستند مرا بکشند عیبی ندارد، ولی اجازه نمی دهم کسی به مادرم توهین کند. یک موقع به پیامبر جلوی ما توهین می کنند و ما ناراحت می شویم. این به خاطر توهین به مقدسات ماست. چون توهین به پیامبر، توهین به اصل و ریشه ی ماست. وقتی که مقدسات را زیر سوال می برند، حسی که به انسان دست می دهد، باید بالاتر از حس کسی باشدکه پدر و مادرش را جلویش می کشند. اگر اتحاد وجودی را  درک کرده باشد، باید بفهمدکه دارند ریشه و اصل او را می زنند، که این تعصب دینی نیست. چون به ریشه ی انسانیت وریشه ی همه ی کمالات و اصل همه ی ارزش ها و انسانیت و هدف خلقت توهین شده است. سر این ها ما معامله نمی­ کنیم و کوتاه نمی آییم. این حس باید در ما به وجود بیاید که باور کنیم و بفهمیم و یقین و شهود کنیم که آن ها اصل و ریشه ی ما هستند. امام رضا (علیه السلام) نزدیکترین و بالاترین قوم خویش من است و من بهتر و بالاتر از ایشان ندارم. پدر، مادر، برادر، خواهر، همسر و فرزندان، بالاتر از ایشان نیستند. اما گاهی مهمترین قوم خویش مان از ما دور هستند. پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و حضرت علی (علیه السلام) پدرمان و فاطمه زهرا (سلام الله علیها) مادرمان است. این حس فرزندی که بین ما و آن هاست، باید به ما دست بدهد. سیدالشهداء، پدر ما و اصل و ریشه ی ماست. من وقتی عزادار سیدالشهداء می شوم، نه به عنوان این که امامم را کشتند و عزاداراش هستم، بلکه دقت دارم که این مصیبت سر پدر انسانیت، وارد شده است. برای همین وقتی که به «السلام علیک یا اباعبدالله» در زیارت عاشورا می رسیم، پدر بودن امام حسین (علیه السلام) معلوم می شود. «اباعبدالله»  یعنی پدرعبودیت و پدر همه ی بندگان خدا! این حس باید در من بیاید و تقویت شود. اگر این برای یک نفر جا بیفتد؛ برای او قدرت، عزت، شخصیت، شادی و تقوی و نشاط می آورد.

انسان مظهر خدا و فرزند ائمه(ع) است و نباید در محبت کردن به دیگران محدود باشد

این توهین به اهل بیت(علیهم السلام) و کم لطفی نسبت به آن هاست که پدر و مادر ما باشند و ما احساس کمبود شخصیت کنیم. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)  و ائمه (علیهم السلام) هر چه دارند، همه در وجود مقدس امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) هست و ایشان همه را نسبت به انسان دارد و زنده و حی و حاضر روی زمینی که انسان نفس می کشد، او هم نفس می¬کشد.  چه بسا به قول امام صادق (علیه السلام) از کنار ما می گذرد و ما او را نمی بینیم و نمی¬شناسیم.  بعد از خدا واقعاً چه کسی  بیشتر از امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) ما را دوست دارد؟ آن وقت ما با  محبت نکردن و تحویل نگرفتن اعضای خانواده کم می آوریم؟ خدا آن قدر مرا دوست داشته که از خودش در من دمیده و پدری مثل امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) را برای من قرار داده است. با وجود ایشان، من چه طوری احساس بی شخصیتی و بی آبرویی کنم؟ 
امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) محبتش که مثل محبت پدر و مادر نیست. محبت همه ی پدر و مادرهای عالم را جمع کنی، یک قطره از محبت امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) نمی شود. پدر و مادرها عاطفه هایشان را ازخدا گرفته اند. اگر ما بگوییم محبت پدر و مادر، به اندازه یک قطره در مقابل یک اقیانوس است، باز هم خیلی زیاد است. امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) کسی است که همه ی آن اقیانوس محبتی که به انسان دارد را از اتصال به محبت خداوند تبارک و تعالی که بی کران است، گرفته است. او ما را این طوری دوست دارد و این طوری برای ما دلشوره دارد. 
شخصی پیش من آمد و گفت: من عصبی هستم. زود داد می زنم، زود رنج هستم و زود به من برمی خورد. زود با رفیقم قهر می کنم. البته خودم می¬دانم ریشه اش به خاطر سختی های زیادی است که از طرف پدرم کشیدم. چون با عاطفه نبود. خشن بود و ما را کتک می زد. ببینید این جاست که روان شناسی روز و همه ی اطبای عالم، زمین گیر هستند. می گویند: فلانی محبت پدر و مادر را ندیده و عقده ای شده است. یا شخصی خودش می گوید: من آدم سردی هستم. چون محبت پدر و مادر ندیده ام، پس نمی توانم محبت کنم. پدر و مادر من این طوری بودند. حالا وقتی که من می دانم پدر و مادر من امیرالمؤمنین و رسول خداست، می دانم او اشتباه می کند که این حرف را می زند. آن پدر و مادر بی عاطفه عامل به وجود آمدن بدن و جسم انسان هستند. پدر و مادر انسان حقیقی که نیستند. در خلق انسان، موقعی که به رحم مادرش آمد، از پیامبر و امیرالمؤمنین جدا شد و به این جا آمد. به این دلیل، یک شخصیت و انسانی است که پدرش امیرالمؤمنین و رسول خداست و مادرش فاطمه زهرا (سلام الله علیها) است. می گوید: من در بعضی جاها خجالت می کشم که پدر و مادرم را معرفی کنم. 

آیا انسانی که قرار است خلیفه و مظهر خدا شود، چون پدر و مادرش به او بی عاطفگی کرده اند، باید فردی بی عاطفه باشد؟ این حرف ها را باید کنار بگذاریم. ما نمی توانیم بگوییم: فلانی این اخلاق را از پدر و مادرش به ارث برده، پس نمی تواند بر آن غلبه کند. این حرف ها همه اش دروغ است. خیلی وقت ها ما خودمان تنبلی می کنیم و می گوییم: پدر ما که عصبانی است. مادرم هم که این طوری است. ما دیگر درست نمی شویم و این ارثی است. این گونه افراد در حقیقت می خواهند خودشان را  راحت کنند و  از مسوولیت انسانی خودشان فرار کنند.

به اینها باید گفت: تو ارثی از پیامبر داری! اگر قرار است چیزی به ارث برسد، پدرت، پیامبر (صلی الله علیه و آله) و امیرالمؤمنین  است. مادرت هم فاطمه زهرا (سلام الله علیها) است. چرا نمی گویی از آن ها ارث دارم. ژنتیک که به تو چیزی منتقل می کند، یک  امر ضعیفی است که موقتی است و تو می توانی بر آن غلبه کنی. خداوند هیچ وقت نخواسته انسان احساس کمبود کند. بله، کسانی که بدن های مرا این جا ساختند، شخصیت هایی بودند که تأثیراتی هم روی من گذاشتند. اما این تأثیرات ماندنی نیستند. آن ها محبت نکردند، ولی پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) خیلی محبت دارد. «رحمت للعالمین» بوده و الآن هم خیلی دوستمان دارد. مادرمان، حضرت زهرا(سلام الله علیها)  کسی است که مثل پیامبر دوستمان دارد و برایمان دل شوره دارد.

حرم ائمه (ع)، خانه ی پدری است

به حرم ائمه(علیهم السلام) و امام زادگان مثل غریبه ها نرویم! باید فکر کنیم به حرم قوم خویش خودمان می رویم. حواسمان باشد که شیطان ما را گول نزند و بگوید: تو معصیت کرده ای! تو کجا و این جا کجا؟ نباید حرم بروی!  وقتی چنین فکری به ذهنت آمد، به شیطان بگو: هر اشتباهی هم کرده ام، به تو مربوط نیست. این جا خانه ی قوم خویش و اصل و ریشه ام است. انسان هر کاری که کرده باشد، مگر می شود خانه ی پدرو مادرش نرود؟ حرم را اگر خانه ی خودت نبینی، نمی فهمی منظور پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در حدیث زیر چیست. «المُؤمِن فِی المَسجِد کَالسمک فِی الماء[11] = مؤمن در مسجد، مثل ماهی در آب است.» چرا ما در مسجد و حرم ها این قدر احساس خودمانی و راحتی داریم و از کسی حساب نمی بریم؟ چرا راحت و بدون دغدغه می توانیم پیش ائمه(علیهم السلام) گریه کنیم؟ در حالی که پیش هیچ کس نمی توانیم خودمان را ذلیل کنیم. چون می دانیم که آن ها خویش و اصل خودمان هستند و هیچ وقت پیش آن ها ذلیل نمی­ شویم. می ­دانیم که آن ها هیچ  وقت ما را تحقیر نمی کنند. وقتی همه ی درها بسته باشد، در خانه ی آن ها باز است. اولیای خدا هیچ وقت در را نمی بندند. برای این که آن ها به ما درست نگاه می کنند و ما را فرزندان خودشان می دانند. محال است که کسی در را روی بچه ­اش ببندد. این بدبختی ماست که خودمان از داخل، در را می ­بندیم و بین ما و آن ها فاصله می­ افتد. یکی از اولیای خدا فرمودند: وقتی که شما به حرم می­روید، غصه نخورید که چرا در زیارت خواب تان می گیرد. چون شما از راه رسیده اید و خسته هستید، حضرت خودش شما را خواب می کند تا خستگی شما رفع شود. ایشان فکر خواب ما هم هست.

پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: « مَنْ أَتَانِی زَائِراً كُنْتُ شَفِیعَهُ یَوْمَ اَلْقِیَامَةِ [12]= كسى كه به زیارت من آید، من در روز قیامت شفیع او خواهم بود.» پیامبر وتر و یک دانه بود. وقتی پیش او رفتیم، با او جفت و شفیع شده ایم. یعنی شفاعت در همان زیارت که دستم را به او رساندم، برقرار شد. یعنی این که من دستم را به دست حضرت رساندم و خودش جواب را دارد. 

[1] قرآن کریم / سوره ی رعد / آیه ی 19

[2] قرآن کریم / سوره ی رعد / آیه ی 20

[3] جامع الأخبار : 518/1468

[4] قرآن کریم/ سوره ی اعراف / آیه ی 172

[5] قرآن کریم / سوره ی رعد / آیه ی 21

[6] قرآن کریم / سوره ی رعد / آیه ی 21

[7] قرآن کریم / سوره ی رعد / آیه ی 21

[9] بحارالأنوار ۱۶ ۹۵ باب ۶

10] بحارالانوار، ج ۵۳، ص ۳۰۲

 [11]كشف الخفاء، تألیف عجلونی، ج۲، ص۲۹۵ . وی می گوید: این حدیث نیست، اگر چه معروف به حدیث شده است؛ بلكه شاید كلام بعضی از علما باشد.

[12]  کامل الزیارات  / جلد1/    صفحه 13

ظ م - 36

نظری داده نشده

Top
برای عضویت در خبرنامه پست الکترونیکی خود را وارد کنید

خبرنامه سایت منتظران منجی

Stay informed on our latest news!

اشتراک در خبرنامه سایت منتظران منجی feed