www.montazer.ir
امروز: شنبه 28 مهر 1397 | ساعت : 10:54:46 | نسخه آزمایشی
شناسه خبر: 9472
16 مرداد 1397
فرق بین «محبت لله» و «محبت فی الله» در چیست؟

سلسله مباحث «محبت»، جلسه6 ، 87/06/02

فرق بین «محبت لله» و «محبت فی الله» در چیست؟

«محبت لله» و «محبت فی الله» دو مقوله متفاوت هستند. در تعاطف و مهرورزی هم همینطور «تعاطف لله» با «تعاطف فی الله» فرق می کند. از لحاظ مفهومی، ظرافتی در «فی» هست که در «لِ» نیست؛ یعنی وقتی می گوییم، محبت لله یا مهرورزی لله، با محبت فی الله و تعاطف فی الله فرق دارد. در جلسات قبل گفتیم، خداوند درباره محبت کردن در راه خدا و تعاطف و مهرورزی در راه خدا در حدیث معراج فرمودند:« وَجبَتَ  محبتی للمتحابین فی و وَجَبَتَ  محبتی للمتعاطفینَ فی».

ما در محبّتّ سه مرحله داریم، یک مرحله این است که ما آدمها را براساس طبیعت و نظام طبیعت دوست داریم. علاقه و مهرورزی ما به آدم ها براساس قواعد و قوانین طبیعت است. یعنی فلانی پدرم و مادرم است، همسرم است، فرزند، دوست، هموطن و ... من است و به من محبت می کند. اینجا پای «من» در کار است. مرحله دوم، بالاتر از این مرحله است، مهم این که تعاطف و محبت انسان با دیگران بر مبنای «من»اش نباشد، بلکه برای خدا باشد. مرحله سوم، بالاتر از مرحله دوم است، محبت و عاطفه، فی الله باشد.

در تعاطف فی الله، مسئله یک مقدار حسّاّس تر و دقیق تر است. همانطور که قبلاً گفتیم، خداوند همه وجود خودش را هدیه می کند به کسی که محبت فی الله و تعاطف و مهرورزی فی الله داشته باشد.

فرمود: «یا أحمد! وجبت محبتی للمتحابین فی، و وجبت محبتی للمتقاطعین [خ ل: للمتعاطفین] فی، ووجبت محبتی للمتواصلین فی، ووجبت محبتی للمتوكلین علی. ولیس لمحبتی علة ولا غایة ولا نهایة. كلما رفعت لهم علما، وضعت لهم علما. أولئك الذین نظروا إلى المخلوقین بنظری إلیهم، ولم یرفعوا الحوائج إلى الخلق، بطونهم خفیفة من أكل الحلال، نعیمهم فی الدنیا، ذكری ومحبتی ورضائی عنهم».

پست ترین مرحله که پایین تر از مرحله اول است، این است که انسان اصلاً محبت نداشته باشد و یا دچار حسادت شود. آدم گاهی می تواند کسی را که با او بدی کرده، یا غیبتش را کرده، و ... دوست داشته باشد. این کجا و این کجا که انسان از این مرحله پست تر شود. به خاطر حسادت، خود برتربینی، تکبّر و تعصب، از کسی متنفر شود، این خیلی وحشتناک است. این یعنی قساوت و دوری از اسم رحمان و رحیم خداوند و به فرموده حضرت «اُمّ الخبائث» است. خدا نکند انسان، کینه و دل چرکینی از یک مؤمن در دلش باشد. اگر این گونه باشد، انسان در جنین عالم دنیا ساقط می شود؛ مثل جنینی که در عالم رحم ساقط می شود.

پس همانطور که در شرح زیارت عاشورا بیان کردیم، ما باید حتماً روی نظام محبّتی مان کار کنیم. کسی که می خواهد سلوک حقیقی انجام دهد و قدرتمند شود، باید روی نظام محبتی خودش کار بکند و حب و بغض هایش را تنظیم کند.

اگر نظام محبتی مهندسی نشود، چه عقابی در پی خواهد داشت؟

برای کسانی که نظام محبتی درستی ندارند و حب و بغض هایشان تنظیم شده نیست، عذاب آخرتی حدود چند قرن آخرتی ذکر کرده اند. قرآن می فرماید:« لَابِثِینَ فِیهَا أَحْقَابًا[1] = روزگارى دراز در آن درنگ كنند».

احقاب از ریشه «حُقب»[2](بر وزن قفل) به معنای زمان های بسیار و روزگاران طولانی است که آغاز و انجام آن مشخص نیست و یا مدت نامعلومی از زمان است. بعضی آن را به 80 سال، بعضی 70 و بعضی 40 سال تفسیر کرده اند. امام می فرماید: انسان باید قرن های آخرتی طولانی را در عذاب بماند تا از یک گناه پاک شود، از گناه، نه اخلاق سوء؛ زیرا گناه نسبت به اخلاق بد، سبک تر است. حال ببینید که برای اخلاق سوء چقدر باید در عذاب بماند تا پاک شود!

پس خوب است انسان حب و بغض هایش را تنظیم کرده و بر مبنای مشروع دینی و اخروی و الهی قرار دهد. مبناهای شخصی برای حب و بغض، انسان را بدبخت می کند. مثلاً حسادت نسبت به خواهر و برادر، دوست، دو شاگرد نسبت به همدیگر و نسبت به استاد و ... که باعث نفرت می شود. اینها خیلی خطرناک است. کاری که قابیل نسبت به هابیل کرد، این بود که قابیل، هابیل را به خاطر حسادت کشت. بهتر است به جای حسادت و تنفر، انسان به مبنا توجه کند و آن را بیابد. یعنی فکر کند که اگر به کسی حسادت می کنم، به جای تنفر، باید ببینم چرا او جلو افتاده و من عقب مانده ام؟ مبنای کار او چه بوده که او جلو افتاده است؟ سقوط انسان زمانی است که حب و بغض ها شخصی شود. در حب و بغض هایی که براساس حیثیت زمینی و جنسی انسان، مثل مرد بودن و زن بودن بنا می شوند، مبنا طبیعت است. این نوع محبّتّ در حیوانات هم هست. پس خیلی از عاطفه هایی را که انسانی می دانیم و برایش قصه، رُمان، داستان و فیلم و مَثَل تعریف می کنیم، وقتی ریشه یابی می کنیم، می بینیم عاطفه حیوانی است و نه انسانی. حیوانات هم این نوع مهرورزی را دارند. این نوع محبت نیز خوب است و عقابی در پی ندارد؛ اما کمال و ارزشی برای انسان محسوب نمی شود؛ چون مربوط به شأن حیوانی اوست.

مرحله ای از محبّت که انسان در این مرحله، حیثیت و باطن انسانی پیدا می کند، محبت لله است که در جلسه قبل توضیح دادیم. در این نوع محبت، شخص می گوید: «چون خدا دوست دارد، من هم دوست دارم». در واقع منیت خودش را زیر پا می گذارد و کاری ندارد که شخص مقابل، آدم خوبی است یا بد. بلکه به خاطر خدا و پیغمبر دوستش دارد؛ حتی اگر قلباً هم دوستش نداشته باشد، ولی به او محبت و مهرورزی می کند و کینه ای از او به دل نمی گیرد. چون می داند کینه و دل چرکینی، عذاب جهنم را در پی دارد و عاقبت محبت و مهرورزی بهشت است. قرآن در مورد بهشتی ها می فرماید:«وَنَزَعْنَا مَا فِی صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ[3]= و هر گونه كینه‏ اى را از سینه‏ هایشان مى‏ زداییم». زیرا کینه خیلی خطرناک است. از این رو، در ورودی بهشت، کینه را بر می دارند. چون اگر کوچکترین ذره ای از کینه در دلی کسی وجود داشته باشد، نمی گذارد کسی وارد بهشت شود. «وَلَا تَجْعَلْ فِی قُلُوبِنَا غِلًّا لِلَّذِینَ آمَنُوا[4]= خدایا! در دلهایمان نسبت به كسانى كه ایمان آورده‏ اند [هیچ گونه] كینه‏ اى مگذار».

محبت فی الله چگونه است؟

محبّت فی الله و تعاطف فی الله بحث دیگری است. در تعاطف فی الله، دیگر طمع بهشت و ترس از جهنّم در کار نیست. مسئله فی الله یعنی محبّتّی را خدا امضاء می کند، یا تنفری را خدا امضاء می کند و من صرفاً به خاطر امضای خدا پای این محبّت و مهرورزی هستم. ترکیب «فی الله» خیلی ظریف است؛ یعنی چون خدا گفته، دیگر من کاری با بهشت و جهنّمش ندارم. من فارغ از بهشت و جهنّمّ هستم. نه با صوابش کار دارم، نه با بهشت و جهنمش کار دارم. خدا گفته این چیز را دوست داشته باشید، می گویم چشم، دوست دارم. می فرماید از این چیز متنفر باشید، میگویم چشم، متنفرم.

برای همین در دعای دوم صحیفه سجادیه، در توصیف پیامبر می فرماید: پیامبر دورترین آدم ها را به خاطر تو به خودش نزدیک کرده و دوستشان داشته و نزدیک ترین کسانش را فی الله دشمن داشته؛ یعنی مبنای رسول الله، فقط الله بود. امیرالمرمنین علیه السلام به سیدالشهداء علیه السلام می فرماید: اگر بین حفظ ایمانم و کشتن تو مخیر شوم، تو را می کشم. شاید آدم فکر کند، این خشونت است. اما این خشونت نیست؛ بلکه ذوب شدن در عشق خدا و عشق فوق العاده زیاد به خداوند تبارک و تعالی است. اساساً مبنای دوست داشتن و تنفر انسان، خود ذات حق تعالی می باشد.

بعضی افراد می گویند من از دین اسلام این چیزها را قبول دارم و خوشم می آید، ولی از بعضی چیزها بدم می آید. مثلاً از فلان احکام راجع به خانمها بدم می آید، یا مثلاً فلان حکم بدم می آید، چون ظلم شده، زور گفته شده و از این قبیل. این شخص این احکام را به زور قبول می کند و به زور ذهنش را قانع می کند که خدا ظلم نمی کند؛ امّاّ باطناً از احکامی که مربوط به زنهاست راضی نیست. اینجا که دلت قبول نمی کند، نشانه ی این است که با خدا مشکل داری. مثل جنین در رحم مادر که اگر فلج یا کور و کر باشد، هیچ اثری ندارد و در رحم هیچ چیز را حس نمی کند؛ اما بعد از تولد، برایش دردساز می شود. ما همین مقدار مشکل که در دنیا با خدا داریم، شاید اثری از خود نشان ندهد؛ اما همین که به برزخ منتقل می شویم، برای ما دردسرساز خواهد شد. چون در اختلاف با خداست و وقتی وارد آن سیستم می شوید، در تعارض با آن سیستم قرار می گیرید. اینکه مبنای محبّت به دیگران، دوست داشتن دیگران خداوند تبارک و تعالی باشد، حتی بهشت و جهنم هم نباشد، این بالاترین ارتباط صمیمی و عاشقانه با خداوند تبارک و تعالی است. این مبنای حق است، یعنی اگر خدا گفته دوست داشتنی است، پس حتماً حتماً سزاوار است و اگر خدا گفته بد است، پس حتماً سزاوار است.

«دوست داشتن و همنشینی با  فقرا» به معنی محبت فی الله است

یکی از مصداق های تفاوت «محبت لله» با «محبت فی الله» این است که اگر به فقرا کمک کنید، این بمعنی محبت لله است؛ اما اگر فقرا رادوست داشته باشید و با آنان همنشینی کنید، این یعنی ممحبت فی الله».

خداوند در حدیث معراج سفارش کرده که فقرا را دوست داشته باشید و با آنان همنشین باشید. باید بدانیم که «کمک کردن به فقرا» با «دوست داشتن و همنشین شدن با فقرا»، متفاوت است. یعنی ما افراد زیادی داریم که خیّرّند و به فقرا هم خیلی می رسند، اما اگر به آنها بگوییم، فقیری به خانه ات بیاید، یا با هم به مسافرتی بروید، یا با فقرا دور هم بر سر یک سفره بنشینید، نمی توانند بپذیرند. در حالی که این حرف را هم می گویند که فقرا ولی نعمت ما هستند. به فقرا کمک هم می کنندو میلیاردی هم کمک می کنند، البته ثوابش را هم می برند، اما چون نمی توانند یک فقیر را دوست داشته باشند و او را به آغوش بکشند و ببوسند، به مقامی که خدا برای همنشینی با فقرا تعیین کرده نمی رسند. اینها فکر می کنند، از این جهت که او فقیر است و طبقه سوم است، نمی توانند با او چنین برخوردی داشته باشند. اساسا هر کسی حاضر نیست یک فقیر را دوست داشته باشد. این جاست که می گوییم «کمک کردن به فقرا «محبت لله» محسوب می شود و دوست داشتن آنها «محبت فی الله» است».

فی الله یعنی کسی ذاتاً فقرا را دوست داشته باشد و با این طبقات نشست و برخاست کند. این حالت به کسی دست نمی دهد مگر این که دست از خود پسندی بردارد و خلع بدن کند. خدا رحمت کند میرداماد را که استاد مرحوم ملاصدرا است و می گوید: «من حکیم را حکیم نمی دانم، مگر این که خلع بدن برایش ملکه شده باشد.

آدمی به این عظمت و با این طرز نگاه، با اراذل و اوباش و لات ها هم می گردد؛ چون آنان را از خود پایین تر نمی بیند. به شاه عباس خبر می دهند که میردامادِ به این بزرگی، با لات ها و اراذل و اوباش آمد و شد دارد. البته ناگفته نماند که بزرگانی نظیر ایشان، برای چنین رفتارهایشان منطق خاص خودشان را دارند که درست هم هست و ما بد می فهمیم و این را بد می دانیم که نباید با اراذل و اوباش دوست شد. برای یک طبیب، بودن با مریض هیچ ایرادی ندارد. خیلی هم خوب است. شاه عباس میرداماد را می طلبد و می گوید: شنیدم بعضی از بزرگان با اراذل و اوباش می گردند. ببینید میرداماد چه جوابی می دهد. می گوید: اتفاقاً من با آنها هستم، اما در میان آنان، هیچ  بزرگی را نمی بینم.

یعنی ضمن این که بودن خود با آنها را پنهان نمی کند، بعد اصلاً هم خودش را بین آنها نمی بیند. یعنی این خیلی مهم است که آدم به عنوان یک فرد پولدار، یا آدم متوسط با فقرا باشد و خودش را هم آدم حسابی نبیند. فرق بین فی الله و لله در همین است که وقتی شما با اراذل و اوباش و گناهکارها و حتی گناهکارهای حرفه ای هم می نشینید، حس برتر بودن از آنها، یا یک فرد ویژه بودن نسبت به آنها به تو دست ندهد. حس این که من بهترم، نماز شب خوانم، چنینم و چنانم به ما دست ندهد. اگر نشستم بین شان و کثیف تر و آلوده تر از خودم سراغ نداشتم و در دلم گفتم خوش به حال آنها؛ این رمز فی الله است. پس به این مرز باریک بین لله و فی الله باید توجه کرد. برای همین من این جمله را همیشه تکرار می کنم که انسان نباید دچار عجب و تکبر و خودپرستی شود. علت این که بعضی از بزرگان و علمای ما وقتی دست شان را بالا می بردند می گفتند: «خدایا به حق این فواحش تو به ما رحم کن» همین است. خدا را به حق آبرومندان درگاهش قسم نمی دادند، بلکه به فواحش و اراذل قسم می دادند. این مسئله فوق العاده مهم است.

پس فرق بین «لله» و «فی الله» همین است که در «لله» من با اراذل و اوباش و فقرا را دوست دارم و به آنها محبت و کمک و انفاق می کنم و شام و ناهار می دهم و خانه برایشان می سازم، ولی همیشه خودم را از طایفه آدم حسابی ها می دانم. اما در «فی الله» این طور نیست. در فی الله شما اراذل و اوباش تر از خودت سراغ نداری. به همین دلیل، میرداماد اصلاً قضیه را کتمان نمی کند و می گوید: من با اراذل و اوباش هستم، ولی بزرگی بین شان نمی بینم و هر دو را هم راست می گوید. واقعاً خود را بزرگ نمی بیند. اینگونه است که خداوند حواله های بزرگ را به انسان می دهد.

در ادامه حدیث می فرماید:« کُلّما رَفعَتُ لَهَم عِلما وضَعَتُ لهَمُ عَلماً= من دانش پی در پی علم خودم را سرازیر می کنم برای چنین آدم هایی». یعنی هر وقت به این آدم ها علمی بدهم، علم دیگری هم به آنها اضافه خواهم کرد. اینها بدون استاد تربیت و بزرگ می شوند. یعنی خود خداوند تبارک و تعالی تعلیم شان می کند.

گاهی صور مقدس ما را از مهندسی نظام محبتی باز می دارد

حال اگر عمل نکردیم و نظام محبتی مان را براساس شهوات و خواسته های طبیعی خودمان پایه گذاری کردیم، وقتی که به آن طرف منتقل شدیم، جایش را با چه چیزی پر می کنیم؟ اینجا تا آخر عمر نظام محبتی ما نظام حیوانی بوده، ولی می دانید فاجعه کجاست؟ فاجعه آنجاست که ما با صور مقدس سر خودمان را گرم نگه می داریم و خیال کنیم می توانیم با صور مقدس جایش را پر کنیم.

اینجاست که شیطان می گوید: تو سیدی، ساداتی، جبهه رفتی، رزمنده هستی، خیّر هستی، امام جماعت هستی، آیت الله هستی، امام جماعت هستی، امام جمعه هستی، مرجع تقلید هستی و ... اما بدانیم که هیچ کدام از اینها فایده ای ندارد. بنابراین مواظب باشیم صُور مقدس ما را از توجه به نظام محبتی مان غافل نکند. چون مسند و مرکز و محل هر خدمتی که باشیم، بدون نظام محبتی گرفتار خواهیم بود.

تا وقتی که خالصانه برای خدا کارنکنیم، به آرامش نمی رسیم

خیلی وقت ها جهاد و کشته شدن ما و خون دل خوردن ها و فعالیت های فرهنگی ما روی حب و بغض های شخصی ما است؛ یعنی اگر پای «خود» ما وسط نباشد، ممکن است آن کارها را انجام ندهیم و در انجام آنها به نحوی دنبال ارضاء خودمان هستیم. خدا کند، محک هایی پیش بیاد تا ببینیم که آیا اگر خودمان نباشیم هم همینطوری صفا و صمیمیّتّ و تواضع و محبت مان برقرار خواهد بود یا نه؟

یکی هست که اصرار می کند، خودش نباشد، اما به زور نگهش می دارند؛ اما کسی هم هست که اصرار می کند خودش باشد؛ این دو نفر زمین تا آسمان با هم فرق دارند.

اگر عاشق علم و فهم و معرفت و نورانیت هستید، یک مسیر میان بر وجود دارد که زیاد هم نیاز به زحمت ندارد و آن این است که نظام محبتی ات را درست کنی. اول از خودت بیرون بیا. از این که بگویی این شوهرم است، زنم است، رقیبم است، شریکم است، بیرون بیا و همه را بگذار کنار؛ اینها همه شیطان است. اوّل باید تلاش کنیم لِلّه باشیم، یعنی آخرت را در نظر بگیریم و آخرت و بهشت و جهنّم را مبنا قرار بدهیم. اگر کسی سودجو هم باشد و «من» اش را در نظر بگیرد، لااقل باید «من» آخرتی را مبنا قرار دهد تا فردا نسوزد.

الحمدالله در طلبه ها این جور چیزها خیلی زیاد است. مثلاً از یک رنگ خاصی خوشش نمی آید؛ اما بعد، در یک روایت می خواند که رسول الله این رنگ را می پوشیده. بعد از آن، او هم از این رنگ خوشش می آید. یعنی زود نظام محبتیش تغییر می کند. یعنی ثوابی هم نیست، اما می گوید رسول الله لباس این رنگی دوست داشته، من هم خوشم می آید.

خدا رحمت کند بزرگان ما مثل علامه طباطبائی و علامه جعفری را. اینها چقدر خوب خودشان را ذوب کرده بودند در اهل بیت ع . علامه همینطوری نشسته کتابش هم باز است، یکدفعه روضه می خوانند، کتابش بسته می شود، گریه می کند. مثل یک فرد عامی گریه می کند. امام خمینی رحمه الله علیه در شلوغی جمعیت سینه می زد و عمامه اش می افتاد، عبایش یک طرف پرت می شد، اصلاً نمی گفت من مرجع تقلیدم، مثل عوام عزاداری می کرد. در روش «للمتعاطفین فی» باید پای خودت را بکشی کنار. اینجاست که مؤمن هیچ وقت در مهرورزی و عشق ورزی به همسرش کم نمی آورد. چون اصلاً در روابط با همسرش چیز دیگری را دنبال می کند. با این روش، انسان اصلاً از حیوانیت خارج می شود و بالا می آید. سواد، تحصیلات، علوم، کارهای خیر، و ثواب، همه ما را گرفتار می کنند. ما دلمان را به اینها خوش می کنیم و از اصل قضیه غافل می شویم. بین دو آدم در حشر بی نهایت فرق است، آن کس که محبّتهایش شخصی بوده و آن که لللّه بوده و بین آن که محبتش لِلّه بوده تا آن که فی الله بوده،تفاوت زیادی هست.

کاش نظام محبتی ام را درست تنظیم کرده بودم

بیایید با همین جمعی که اینجا هستیم، با هم  به سفری برویم. برویم به صحنه قیامت. در صحنه قیامت که از عذاب و عقاب هنوز خبری نیست و فقط محاسبه است. بعد می بینیم که آدم ها را براساس محبت هایشان محشور می کنند. هر چه را که دوست داشتند، با آن محشور می شوند. یک دفعه می بینیم آنهایی که فی الله بودند را بردند یک جای دیگر و اصلاً از حساب و کتاب خارج شان کردند. با آنهایی که للّه بودند، یک طور دیگر برخورد کردند و با آنهایی هم که محبت شان شخصی بود، طور دیگری برخورد کردند. فرض کنید در این سفر ما این صحنه را داریم می بینیم، یک دفعه چه آرزویی می کردیم؟ آرزو می کردیم که ای کاش ما بر می گشتیم به دنیا و نظام محبتی مان را اصلاح می کردیم. حال فکر کنید که ما را برگردانده اند و ما برگشتیم به دنیا. آیا عرضه داریم که این کار را بکنیم؟ الآن باید تا جایی که می توانید، روی نظام محبتی تان سرمایه گذاری کنید.

محبت خدا به کسانی واجب می شود که به خاطر خدا با دیگران، پیوند برقرار می کنند

فقره بعدی می فرماید:« وَجبَتَ مَحبّتّی للِمتواصلینَ فی= محبّتّ ما به کسانی که پیوندهایشان فقط به خاطر من است واجب می شود». مثلاً می گویی از فلانی خوشم نمی آید و دوستش ندارم؛ بعد می پرسید: چرا؟ جواب که می دهد، می فهمید که پای خودش در میان است. وقتی که گفت دوستش ندارم، بعد از آن، یک عیبی هم برایش می تراشد. چون با مبنای خودمان می سنجیم. یعنی اول خوشش نمی آید، بعد در او عیب می بیند. عیب های قانونی، شرعی و عیب های مختلف می تراشد.

چه کنیم تا حب و بغض ما برای خدا باشد؟

برای این که حب و بغض یک نفر برای خدا باشد دو راه دارد، 1. حب دنیا را از دلش بیرون کند و متصل به کانون محبت الهی شود. بدون حب خدا، انسان نمی تواند به کسی چیزی بدهد. در معرفت نفس خواندیم، فاقد شیء، معطی شیء نیست.

خیلی جگر می خواهد که کسی بایستد و بگوید من خدا را دوست دارم. کی جرأت دارد بگوید، من خدا را دوست دارم. اگر دروغ بگوید، آبرویش می رود. آیا تو می توانی به خدا بگویی دوستت دارم؟ می گوید: دروغ می گویی. هر کس بگوید خدا را دوست دارد، ولی شب نمی تواند برای نماز شب بلند شود و با خدا حرف بزند، دروغ می گوید. رسول خدا فرمود: هرگز مؤمن نیستید مگر این که من و خاندانم را از خودتان و خانواده خودتان بیشتر دوست داشته باشید. چه برسد به خدا.

مثلاً خانواده ای که در خانه شان روضه می گیرند. وقتی مرد می گوید که امسال نمی توانیم روضه برقرار کنیم، چون پول نداریم. خانم طلایش را می فروشد، برای این که روضه تعطیل نشود؛ چون نظام محبتی اش مهندسی شده است. بالاتر از این هم اتفاق افتاده. محبتی که یاران اباعبدالله علیه السلام در شب عاشورا نشان دادند، عجب امتحانی بود. آنها که ماندند، چه درست هم ماندند. دشمن سر پسر زنی را برید و انداخت جلوی مادرش. مادر سر پسرش را پرت می کند جلوی دشمن و می گوید این را نمی خواهم؛ او را در راه خدا داده ام.

در آنجا هیچ کس اعتراضی ندارد، هیچ کس نیامده چیزی را نگه دارد. آنجا مسابقه است برای این که کی کالای بهتری را بقاپد. خدا هدیه می دهد و همه برایش مسابقه می دهند و می دوند تا بتوانند خدا را تور بزنند. انصافاً همه شان هم موفقند. هیچ کس تزلزل ندارد و کم نمی آورد.  

در تعاطف فی الله، اراده انسان نیست، دیگر انسانی وسط نیست. در تعاطف فی الله، تحابب فی الله و تواصل فی الله اصلاً  «من» وجود ندارد. منشأ 99 درصد اختلافها در مؤمن ها و مسلمان ها مربوط به این است که روابط عاطفی شان را تنظیم نکرده اند و بر روی نظام محبّتی شان کار نکرده اند.

 

محبت/ محبت لله/ محبت فی الله

[1] . سوره نبأ/23.

[2] . و چون از این تعبیر به نظر می آید که دوزخیان مدت هایی طولانی در دوزخ می مانند، و سرانجام پایان می یابد، و این با آیات خلود و عذاب دائم تضاد دارد، هر کدام در تفسیر آن راهی را پوییده اند. معروف میان مفسران این است که منظور از «أَحْقاب» در اینجا این است که مدت هایی طولانی و سالیان دراز پی در پی می آید و می گذرد، بی آن که پایان یابد; و هر زمانی که می گذرد، زمان دیگری جانشین آن می شود. در بعضی از روایات نیز آمده است که این آیه درباره گنهکارانی است که سرانجام پاک می شوند و از دوزخ آزاد می گردند، نه کافرانی که مخلّد در آتشند.

[3] . سوره اعراف/43.

[4] . سوره حشر/10.

میانگین (1 رای)

Top
برای عضویت در خبرنامه پست الکترونیکی خود را وارد کنید

خبرنامه سایت منتظران منجی

Stay informed on our latest news!

اشتراک در خبرنامه سایت منتظران منجی feed