www.montazer.ir
امروز: پنجشنبه 22 آذر 1397 | ساعت : 02:43:01 | نسخه آزمایشی
شناسه خبر: 9830
12 آذر 1397
سه عامل مهم در دوستی با خدا

شرح زیارت عاشورا، جلسه 8؛ 80/08/26

سه عامل مهم در دوستی با خدا

دوستی خدا، بدون خشنودی به قضای او و شکرگزاری در نعمت ها و صبر در بلاهای او معنی ندارد.

 قبلاً گفتیم، خداوند در حدیث قدسی به حضرت داوود علیه السلام[1] فرمود که هر کس، کسی را دوست داشته باشد، سخن او را تصدیق و قبول می کند و از کارهای او راضی می باشد و معشوق را زیر سوال نمی برد.  هر کس مشتاق به معشوق باشد، برای رسیدن به او و برقرار کردن پیوند با او تلاش می کند.

همچنین فرماید:«یَقُولُ اَللَّهُ تَعَالَى مَنْ لَمْ یَرْضَ بِقَضَائِی وَ لَمْ یَشْكُرْ عَلَى نَعْمَائِی وَ لَمْ یَصْبِرْ عَلَى بَلاَئِی فَلْیَتَّخِذْ رَبّاً سِوَایَ[2]= هر كس به قضاى من خشنود نباشد و بر نعمتهاى من سپاسگزار و بر بلاى من شكیبا نباشد، پروردگارى غیر از من براى خود برگزیند». بنابراین، اگر ما خدا را دوست داشته باشیم، قول خدا را تصدیق می‌کنیم و فرمایشات خداوند تبارک و تعالی را زیر سوال نمی‌بریم. اعتماد و اطمینان ما به خدا باعث می‌شود، تنها به او تکیه کنیم و در زندگی خود دخالتش دهیم و روی او حساب باز کنیم. خداوند منان به میزان حسابی که رویش باز می کنید، برای شما سرمایه گذاری می کند، «و یرزقه من حیث لا یحتسب= و از جایی که گمان نمی کند روزی اش می دهد».

هر طوری که روی او حساب باز کنی؛ بگویی شریکم است، شراکت می کند. بگویی، وکیلم است به او توکل می کنم، برایت کار انجام می دهد. توکل یعنی خدا را وکیل قرار دادن، «حسبنا الله و نعم الوکیل؛ نعم المولی و نعم النصیر». اگر حسابش نکردی و کنارش گذاشتی، به همان اسباب و علل مادی واگذارت می کند.

امکان ندارد کسی، کسی را دوست داشته باشد و تلاشی برای رسیدن به او نکند. آن هم رسیدنی که در آن فراق نباشد. در فراق تلخی وجود دارد. جدایی تلخ است. انسان وصالی را دوست دارد که در آن انقطاع نباشد.

نکته مهمی که ذاکر از آن غافل است

یک قاعده زیبا در ذکر و یاد خدا این است که ذاکر وقتی دارد ذکر خدا را می گوید؛ قاعده این است که در اصل، خداوند یاد او را کرده است. معمولاً، ذاکرین از این نکته غفلت می کنند. وقتی داری می گویی: «یا الله؛ سبحان الله؛ الحمدلله» خدا هم دارد صدا می کند و لبیک می گوید؛ از این رو حضرت باریتعالی در ادامه حدیث می فرماید:«یَا دَاوُدُ ذِكْرِی لِلذَّاكِرِینَ؛ وَ جَنَّتِی لِلْمُطِیعِینَ = ذکر من برای ذاکرین من است و بهشتم براى اطاعت‌كنندگانم باشد».

 «گفت آن الله تو، لبیک ماست               و آن نیاز و درد و سوزت، پیک ماست

ترس و عشق تو کمند لطف ماست           زیر هر یارب تو لبیک هاست»

بهشت من هم مال کسی است که مرا اطاعت می کند. اگر ذاکر حواسش باشد که وقتی دارد ذکر می گوید، خدا هم دارد دائماً او را صدا می کند؛ ذکر خیلی شیرین می شود.

مهرورزی ویژه خدا مخصوص کسی است که مشتاق خداست

در فراز های قبلی حدیث خواندیم:« مَنِ اِشْتَاقَ إِلَى حَبِیبٍ جَدَّ فِی اَلْمَسِیرِ إِلَیْهِ= هر کس اشتیاق به دوستی داشته باشد، تلاش می کند خودش را به او برساند» و اینجا خداوند می فرماید: «وَ حُبّی (زِیَارَتِی) لِلْمُشْتَاقِینَ و= مهرورزی من برای کسانی است که واقعاً مشتاق من هستند.»

این مهرورزی، مهرورزی ویژه است نه مهرورزی عامه که خداوند نسبت به کفار هم دارد. عده ای با یاد من خوشند؛ عده ای با بهشت من خوشند؛ عده ای مشتاق من هستند. من هم محبتم را به آنها تقدیم می کنم.

خدایی که اسلام معرفی می کند، خدای رفاقت و محبت است

خدایی که مسیحیت ساخته با این خدایی که اسلام دارد معرفی می کند، خیلی متفاوت است. خدایی که شما از راه فیزیک و شیمی و چیزهای دیگر ثابت می کنید با خدایی که اسلام معرفی می کند، زمین تا آسمان فرق می کند. این خدایی است که تو می توانی، بدون دخالت هیچ کس با او ارتباط شخصی برقرار کنی. خدای اسلام، خدای عشق، رفاقت و محبت است.

دین هم بر پایه ی عشق بنا نهاده شده است. امام علیه السلام می فرماید: «هل الدّین الا الحبّ= آیا دین، جز عشق چیز دیگریست؟» دین یعنی محبت. باید سعی کنیم، همه تصاویری که از خدا داریم را، دور بریزیم و این تصویری را که خودش دارد به ما می دهد، بگیریم. خدای عشق، خدای عشق باز، خدای دوست باز، خدایی که با همه عظمتش تو را برای رفاقت برگزیده و دست رد به سینه ات نزده است. گناهت را می بخشد؛ گذشته ات را جبران می کند؛ هیچ پلی را پشت سرت خراب نمی کند؛ توبه ات را می پذیرد؛ کمکت می کند؛ وقتی هیچ کس تحویلت نمی گیرد، او تحویلت می گیرد. امکان ندارد کسی بیشتر از او دوستت داشته باشد. این خدا وقتی کنار می رود، شیطان می آید و دخالت می کند و انواع شبهه ها را در دین ایجاد می کند. تاریخ مباحث کلامی را نگاه کنید، چقدر کشمکش بین انسان و خداست، علت خارج شدن انسان از دایره محبت است. ولی وقتی در دایره عشق به حق تعالی قرار داشته، هیچ سؤالی نبوده، حتی عقلانیت هم در عشق راه ندارد، در عشق تحیّر و حیرت هست. انسان وقتی در عشق می افتد، دوست ندارد خیلی سوال کند. اگر منطق داده؛ اگر فلسفه داده؛ اگر عقل داده؛ اگر ریاضیات داده، برای این است که جلوی شیطان و جلوی ابهامات را بگیرید.

یکی از راه های رفاقت با خدا، روزه داری است

محصول یک ماه روزه داری، رفاقت با خداست. باید بعد از یک ماه روزه داری، یک رابطه ی خوب و گرم و صمیمی، بین انسان و خدا برقرار شود. عید فطر هم یعنی عید فطرت. فطرت جشن می گیرد، چون به معشوق رسیده است. یعنی تو از پوست گناه، طبیعت گرایی و حیوانیت درآمده ای و تولد انسانی پیدا کرده ای. عاشق شده ای، زندگی جدید همراه با عشق. خیلی تفاوت است، میان زندگی با عاشق و زندگی بی عشق.

« وَ أَنَا خَاصَّةٌ لِلْمُحِبِّینَ = و من ویژۀ دوستانم باشم». محب کسانی هستم که دوستم دارند. خداوند راجع به روزه می فرماید: «الصوم لی و انا أُجزی به= روزه مال من است و جزایش خودم هستم». غریبه حق ندارد در مجلس انس عاشق و معشوق وارد شود. عاشق و معشوق باید تنها باشند. وقتی قرار است عاشق و معشوق تنها باشند، باید همه چیز کنار برود، هر چند هم که خوب باشند. جلسه موآنست غیربردار نیست.

اینطور نیست که شب قدر یک دفعه اتفاقی بیفتد. از همان ابتدای ماه رمضان معلوم است، چه کسی وارد ضیافت می شود؟ ضیافت یعنی ارتباط داشتن و ملاقات داشتن با صاحبخانه. نمی شود که ما را به یک مهمانی دعوت کنند و خود صاحبخانه حضور نداشته باشد. «دعیتم الی ضیافه الله= دعوت شده اید به مهمانی خدا». چه کسی دعوت شده؟ انسانها، فطرت ها دعوت شده اند؛ نه طبیعت ها، طبیعت حق ندارد در مهمانی خدا بیاید.

حیوانیت، فکر های باطل و همه باید کنار بروند. این را در کتاب «پرتوی از اسرار روزه» توضیح داده ایم. صیام یعنی خودداری از برخورد با طبیعت. خیال، فکر، حواس پنجگانه، دهان، شکم باید کنار بروند. فقط روزه های شکم نیست که ما چیزی نخوریم. ما باید در ماه رمضان این حالت عزلت و گوشه گیری و قهر با طبیعت را یاد بگیریم. نه که خدای نکرده در روزه، عقده کنیم و پژمرده شویم از اینکه چرا با طبیعت نیستیم. چرا من نباید به خوراکی و نوشیدنی برسم و در افطار هم انگار به معشوق خودمان رسیده ایم.

پس هر که مشتاق دوستی باشد، تلاش می کند خودش را به او برساند. تلاش برای رسیدن مساوی است با جا گذاشتن خیلی چیزها و بی توجهی به خیلی چیزها. نمی شود ما بخواهیم طبیعت را با همه ی جوانب داشته باشیم و در ضیافت هم شرکت کنیم.

ماه مبارک یعنی قال گذاشتن طبیعت. ماه مبارک چون ماه عشق است، عشق یعنی قال گذاشتن خیلی چیزها؛ یعنی سبک کردن خودت از مشغله ها.

 ماه مبارک که می شد، امام رحمت الله علیه فتیله کارهای حکومتی پایین می کشیدند و می گفتند می خواهم با معشوقم باشم. اگر عاشقی هم بلد نیستیم حتی خودمان را بزنیم به عاشقی. ادا دربیاوریم، ادایش هم قشنگ است.

دوست دارد یار، این آشفتگی                 کوشش بیهوده، به از خفتگی

تمهیدات خداوند برای این که انسان با او قهر نکند

وقتی شخصی از طرف یک مشاور وزیر دعوت می شود، چقدر به خود می بالد که فلان کس من را دعوت کرده است. ولی خدا وقتی دعوت می کند و دنبال آدم می فرستد، آنقدر ذوق نمی کند. وقتی فکر می کنی، می بینی چه تمهیداتی کرده در این دین که تو با او قهر نباشی، رفاقت و عشقت برقرار باشد. خدایا جانم به فدایت شود که دعوتم کردی. فطرت وقتی می فهمد که خدا دوستش دارد؛ معشوق دوستش دارد؛ دعوتم کرده، خیلی شاد می شود. دائماً شکر می کند. اما طبیعت این طوری نیست وقتی ماه مبارک می آید، برای طبیعت غم می آید.

خدا برای اینکه با ما خلوت کند، ماه رمضان را گذاشته تا ما پیشش برویم، یک آشتی کنان راه انداخته. خدایا، شکرت، الحمدلله که جلوی همه چیز را گرفتی و من را به سمت خودت کشاندی و دعوت کردی.

امام سجاد علیه السلام در دعای افتتاح تشکر می کند و می گوید: الحمدلله، الحمدلله، خدایا ممنونم که دعوتم کردی. ممنونم موانعی را که می خواستند مرا اذیت کنند، برداشتی. ممنونم در جمع تحویلم گرفتی. ممنونم که وقتی رفقا، خواص و ویژه هایت را دعوت کردی، من را هم لایق دانستی و دعوتم کردی.

کسی که از آمدن ماه رمضان ناراحت می شود، مجرم است

حضرت سجاد علیه السلام در صحیفه در دعای سلام و وداع ماه مبارک کسانی را که از آمدن ماه مبارک رمضان ناراحت می شوند، مجرم می نامد، زیرا آمدن ماه مبارک برایشان تلخ است و می گویند: کی می شود این ماه تمام شود و از دست این خدا راحت شویم و دوباره به آغوش طبیعت بازگردیم. آنهایی که با خدا رفیق هستند، اینطوری نیستند، آنها اگر شعبان هم آماده نشوند، یکی دو روز جلوتر به استقبال می روند. خداوند متعال روزه گرفتن در عید فطر را حرام کرده، اما بعد از عید فطر خدا مستحب کرده که چند روزی را روزه گرفته شود تا آدم بتواند این فراق را راحتتر تحمل کند.

من طائر قدوسی ام مرغ گلستان نیستم                مست می لاهوتی ام زین می پرستان نیستم

من مال آنجا هستم. مال مهمانی های بزرگ و اشرافی هستم. در مجالس بزرگان شرکت می کنم. من در مهمانی هایی که سیدالشهدا شرکت می کند، شرکت می کنم. مهمانی های که مادرم زهرا سلام الله علیهاست، شرکت می کنم. من با شهدا و صدیقین و صالحین می پرم. رفیق های من اینها هستند. روزه، بخصوص قبل و بعد از ماه مبارک رمضان؛ یعنی، وقت ندارم؛ جایی دعوت دارم. طبیعت گراها را دیده اید؟ وقتی می خواهند، پز بدهند، می گویند:«امروز کمیسیون داریم؛ جلسه داریم؛ شورا داریم؛ سیمینار داریم؛ نمی‌رسیم، بیاییم». فطرت هم همینطوری است، می گوید:« امروز، امشب کار دارم؛ این سه روز را اعتکاف دارم؛ با بزرگان می خواهم بپرم؛ نشست داریم؛ جلسه داریم؛ بزم است نمی رسم بیایم». وقتی هم بزم است، به خیلی چیزها باید گفت: نه. آدم باید خودش را سبک کند تا سبک نکرده نیاید.

سعدی شعر قشنگی دارد در دوران پیری و اواخر عمرش می گوید: « گفتم آهن دلی کنم چندی/ ندهم دل به هیچ دلبندی... سعدیا دور نیک نامی رفت/ نوبت عاشقیست یک چندی». سعدی! وقتِ آهن دلیست، دلت را نسبت به خیلی چیزها سخت کن و چند روزی هم نوبت عاشقی است.

وقت ما هم دارد می گذرد. خون نکرده ایم که باید در این دنیا بدویم؛ زن و بچه کار بکشند؛ جامعه کار بکشد؛ ما هم حق داریم؛ ما هم دل داریم؛ ما هم می خواهیم عاشق شویم. عاشقی هم بخواهی بکنی، خیلی ها را باید جا بگذاری و این آهن دلی می خواهد به خیلی ها باید بگویی: نه، تا بتوانی به معشوقت برسی.

باید به طاغوت کافر شوی، تا راهت دهند

اگر می خواهی به خدا برسی، باید اول «لا اله» بگویی تا بعد «الا الله» تثبیت شود. تا نفی طاغوت نکنی، نمی شود. «الذین کفروا اولیائهم الطاغوت یخرجونهم من النور الی الظلمات» اگر با طاغوت بخواهی باشی نمی توانی بروی. باید به غیر خدا کفر بورزی تا راهت بدهند.

« قُلْ یَا أَیُّهَا الْكَافِرُونَ؛ لَا أَعْبُدُ مَا تَعْبُدُونَ = بگو اى كافران؛ آنچه مى ‏پرستید نمى ‏پرستم»؛ آهای کسانی که غربیه اید، با شما نیستم. سوره ی کافرون سوره ی عشق است. وقتی می گوییم:« کافرون»، سراغ شمر و یزید و صدام و آمریکا نرویم. «کافرون» همه ی قوای طبیعت خودمان است. روزه یعنی تجلی سوره ی کافرون.  

«قُلْ یَا أَیُّهَا الْكَافِرُونَ؛ لَا أَعْبُدُ مَا تَعْبُدُونَ؛ وَلَا أَنْتُمْ عَابِدُونَ مَا أَعْبُدُ؛ وَلَا أَنَا عَابِدٌ مَا عَبَدْتُمْ؛ وَلَا أَنْتُمْ عَابِدُونَ مَا أَعْبُدُ؛ لَكُمْ دِینُكُمْ وَلِیَ دِینِ = بگو ای کافران؛ آنچه می‌پرستید، نمی پرسم؛ و آنچه مى ‏پرستم شما نمى ‏پرستید؛ و نه آنچه پرستیدید من مى ‏پرستم؛ و نه آنچه مى ‏پرستم شما مى ‏پرستید».

شما هم اهل مجلس ما نیستید. با ما کنار نمی آیید. من هم آن چیزی را که شما قبول دارید، قبول ندارم. باز تأکید می کند شما با ما کنار نخواهید آمد. طبیعت و حیوانیت با فطرت کنار نمی آید. «لکم دینکم و لی دین» دین من عشق است. دین من جداست. شما بروید دنبال دین خودتان.

آدم در هر شغل و موقعیتی می تواند به خدا عشق بورزد

برای خلوت با خدا یک مقدار وقت بگذاریم. وحشت زده با خدا عمل نکنیم. بعضی ها که ادب دارند و درون شان محبت هست، وقت جدی می گذارند، فرقی نمی کند چه کاره باشد. آدم در هر شغلی می تواند عشقبازی کند.

خدا مرحوم علامه محمد تقی جعفری رحمت الله تعالی علیه را رحمت کند، یکی گفت: یک روز تعقیبش کردم، دیدم وارد ساختمان نیمه کاره ای شد. وارد ساختمان شدم، دیدم روی یک پیت حلبی نشسته و برای کارگرهای ساختمانی دارد روضه می خواند. کارگرها چقدر بد مست بودند که تا آخوند را دیدند، گفتند وسیله ی خوبی است بگوییم روضه بخواند. حالا کارگرهایی هستند که یکسره کار می کنند و کاری به این حرفها هم ندارند. علامه هم حواسش است که علمش او را گول نزند. بداند شرافت روضه خوانی برایش خیلی بالاتر است.

تا نه گفتن به غیر را یاد نگیریم نمی توانیم وارد در بحث رفاقت شویم. رفقا طبق عادت همیشگی برای پرسیدن سوالهای علمی به منزل یکی از اساتید و علمای تهران رحمت الله علیه رفتند. هر دفعه که می رفتند حاج آقا با روی باز آنها را می پذیرفت. این بار هم منتظر چنین منظره ای بودند. وقتی در زدند، خانم حاج آقا آمد و گفت: معذرت می خواهم نمی توانند شما را بپذیرند، الان ساعت ذکرشان هست و ایشان در حالت ذکر هستند.

خبرنگارها جمعه صبح در پاریس در آن بحبوحه، می روند که با امام مصاحبه کنند. امام می فرماید: الان که وقت مصاحبه نیست، الان وقت اعمال صبح جمعه است. بروید بعداً بیایید. ده صبح خبرنگارها را می پذیرد. از بعد نماز صبح تا ده صبح مشغول اعمال خودش است. ملاقات دارم وقت ندارم.

ما همیشه به فطرت می گوییم: نه

ما فقط بلدیم به فطرت بگوییم نه. ما عادت نکردیم به دهن طبیعت بزنیم. اگر هم بزنیم، یک جوری رفتار می کنیم که به طبیعت برنخورد. مثلا روزه هم که می گیریم، به طبیعت می گوییم ببین! خدا گفته روز بگیر، اگر نگیرم می روم جهنم. تو صبر کن من در زمان افطار تلافی اش را در می آورم. همه ی این بی مهری ها را جبران می کنم. به خدا اگر خدا نبود، من با تو رفیق بودم. من اصلاً از تو دست بر نمی دارم. اگر روزه نگیرم خدا من را می برد جهنم. حال برای اینکه جهنم نرویم و بهشت برویم و دوباره آنجا هم نفس چرانی کنیم، میوه بخوریم، قصر و حور و غلمان و... روزه می گیرم. وقت افطار سفره ای می اندازیم که اصلاً قبل از ماه رمضان خبری از این سفره ها نبود. این برای این است که از طبیعت دلجویی کرده باشیم. سفره رنگین که هفت رقم غذا در آن باشد که طبیعت بگوید خوب عیب ندارد می ارزید، چند ساعتی تحمل کردیم، عوضش دل ما را به دست آورد. با طبیعت مداهنه می کنیم.

خدا شهید آوینی را رحمت کند، رفقایش تعریف می کردند، چلوکبابی رفتیم، هر کس فهرست غذاها را گرفت و چیزی سفارش داد. آوینی هم آن را از بالا تا پایین نگاه کرد و گفت: من ماست می خورم. چه اشکالی دارد، اگر ماست بخورد به جایی هم بر نمی خورد. ما چون ذلیل طبیعت هستیم، دو دقیقه از وقت اذان که می گذرد، اعصابها به هم می ریزد. اما آدم فطرت گرا این طور نیست، طبیعت را رام کرده است. ماه مبارک یعنی مسخره کردن طبیعت؛ له کردن طبیعت، قال گذاشتن و نه گفتن به طبیعت. یعنی اینقدر ذلیلش کنی که بعد از ماه مبارک هم که جلویش باز است، جرأت نکند تو را به سمت چیزهایی بکشاند که نباید به طرف آنها بروی.

اینها را می گویم که مبنا در دست مان بیاید. اگر مبنا داشته باشیم و با حق تعالی با اصل و ریشه خودمان انس بگیریم، نتیجه این می شود که ما همیشه خودمان را شاد و خوشبخت می بینیم. آدمی که در وصال است، شاد است و باعث نمی شود تصویر بدی از جهان داشته باشد و خودش را بدبخت بداند و گوشه ای بنشیند و گریه کند. اگر کسی واقعاً خدا را کنارش داشته باشد، هیچ وقت تفسیر بدی از زندگی نمی کند. هیچ وقت مشکلات، او را زمین گیر نمی کند. چون با خدا بودن، یعنی با همه چیز بودن. «چون که صد آمد نود هم پیش ماست». اثر این شادی این است:«لا خوف علیهم و لا هم یحزنون= نه ترسی دارند و نه اندوهی». اگر با داشتن خدا خودمان را بدبخت بدانیم، معلوم است که حقیقتاً آدم های بدبختی هستیم. اگر با داشتن اهل بیت، رفیق های به این خوبی، خودمان را مشکل دار بدانیم، معلوم است آن چیزهایی که به او تعلق داریم و به خاطر نداشتن شان غصه می خوریم پیش ما بزرگتر از خدا و اهل بیت هستند.

در نظر عاشقان، محبت یعنی خدا

خدایا! تو همان کسی هستی که دوستانت معنای محبت را جز تو معنا نمی کنند. وقتی می گویی عشق، اینها فقط  یک معشوق را می شناسند: «لا اله الا هو».

سیدالشهدا می فرمایند :« وَ أَنْتَ الَّذِی أَزَلْتَ الْأَغْیَارَ عَنْ قُلُوبِ أَحِبَّائِكَ، حَتَّى لَمْ یُحِبُّوا سِوَاكَ = تویی که وجود غیر خودت را از قلب دوستانت زدودی، تا آن‌که جز تو به هیچ چیز محبت نداشته باشند».

همین سیدالشهدا در کربلا هر چه عزیز برای معشوقش قربانی می کند، شادتر می شود. چون مرتب هدیه فرستاده؛ از اهل بیتش شروع کرد؛ علی اکبر را باید بدهد؛ علی اکبر شوخی است؟ «اشبه الناس برسوله الله خَلقاً و خٌلقاً و منطقا». علی اصغرش را باید سر دستش هدیه کند. رباب سلام الله علیها باید بایستد برای خدا نگاه کند که چگونه تیر به گردن علی اصغرش می خورد. زینب سلام الله علیها بچه هایش را می دهد. اصلاً نمی رود بدن شان را بیاورد. برای همه بدن ها می رود، اما برای بچه های خودش نمی رود. چون در راه خدا داده است. سر وهب را جلوی مادرش می اندازند، او سر پسرش را بر می دارد و پرتاب می کند و می گوید: ما چیزی را که برای خدا دادیم، پس نمی گیریم. عشق یعنی این. عشق یعنی لحظات آخر سیدالشهدا که بی رمق افتاده و شروع می کند به حرف زدن با خدا:«الهی رضاً برضاک تسلیماً لقضائک» حرف از عشق است، خدا را خوب بغل کرده. «لا معبوداً سواک، یا غیاث المستغیثین = هیچ معبودی جز تو ندارم، ای فریادرس، استغاثه کنندگان».

ع ل 139


[1] «أَنَّ اَللَّهَ تَعَالَى أَوْحَى إِلَى دَاوُدَ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ یَا دَاوُدُ مَنْ أَحَبَّ حَبِیباً صَدَّقَ قَوْلَهُ وَ مَنْ أَنِسَ بِحَبِیبٍ قَبِلَ قَوْلَهُ وَ رَضِیَ فِعْلَهُ وَ مَنْ وَثِقَ بِحَبِیبٍ اِعْتَمَدَ عَلَیْهِ وَ مَنِ اِشْتَاقَ إِلَى حَبِیبٍ جَدَّ فِی اَلْمَسِیرِ إِلَیْهِ یَا دَاوُدُ ذِكْرِی لِلذَّاكِرِینَ وَ جَنَّتِی لِلْمُطِیعِینَ وَ حُبّی (زِیَارَتِی) لِلْمُشْتَاقِینَ وَ أَنَا خَاصَّةٌ لِلْمُحِبِّینَ[1]= خداى تعالى وحى بداود فرستاد كه اى داود هر كس دوستى را دوست دارد، گفته‌اش را تصدیق می كند و هر كس انس بگیرد به دوستى، قولش را قبول می كند و به كردارش خوشنود است و هر كس اطمینان به دوستى داشته باشد، اقرار به او دارد و هر كس اشتیاق به دیدار دوستى دارد، كوشش می كند تا خود را به او برساند. اى داود ذكر من براى ذاكرین من است و بهشتم براى اطاعت‌كنندگانم باشد و دیدار من براى دل باختگانم باشد و من ویژۀ دوستانم باشم».

[2] . روضة الواعظین , ج 1 , ص 30.

نظری داده نشده

Top
برای عضویت در خبرنامه پست الکترونیکی خود را وارد کنید

خبرنامه سایت منتظران منجی

Stay informed on our latest news!

اشتراک در خبرنامه سایت منتظران منجی feed