www.montazer.ir
امروز: سه شنبه 30 مرداد 1397 | ساعت : 01:40:55 | نسخه آزمایشی
شناسه خبر: 9443
2 مرداد 1397
ذکری از صاحبان دهه کرامت امام رضا (ع) و حضرت معصومه (س)

سخنرانی استاد نیکنام، 97/04/28

ذکری از صاحبان دهه کرامت امام رضا (ع) و حضرت معصومه (س)

معصومه گل اهل ولا را صلوات       دخت نبی و اخت رضا را صلوات

بر فاطمه قم گل و گلزار بهشت       هم شافعه در روز جزا را صلوات

این دو بیت را بشنوید بیانگر یک حدیث است:

معصومه گلی ز گلشن راز بود       زین تحفه دیار ما در احزاز بود

این مژده بود به گفته معصومین      یک باب جنان به سوی قم باز بود

امام صادق فرمودند بهشت هشت در دارد. یک درش به جانب قم گشوده می شود.

از وادی قم تا به جنان پل بزنید      بر سینه عاشقان حق گل بزنید

بر دامن پاک حضرت معصومه       از لطف خدا دست توسل بزنید

بار خدایا به آبروی این بانوی بزرگوار، کریمه ی اهل بیت و برادر مکرمش امام هشتم علیه الصلاة و السلام، گره کور عالم اسلام و جهان تشیع را بگشا. دیدگان ما به جمال دلارای امام زمانمان روشن و منور بدار. حضرت معصومه دومین فاطمه ای هستند که پدرشان بار ها می گفتند فداها ابوها. پیامبر گرامی چطور بارها می گفتند فاطمه پدرت به قربانت. موسی بن جعفر علیه صلوات الله هم همین حرف را در مورد فاطمه معصومه می گفتند. دارد که شیعیان آمدند در خانه امام هفتم سوالاتی داشتند. گفتند آقا از منزل بیرون رفتند. جای دوری رفتند. گفتند ما سوالات عقیدتی داشتیم. گفتند بدهید ما ببینیم. گرفتند و پاسخ دادند مکتوب. این ها هم می آمدند در راه موسی بن جعفر را دیدند. گفتند آقا ما سوالاتی داشتیم آمده بودیم. گفتند خب سوالاتتان را بدهید. گفتند دادیم. یکی از اهل خانه شما به ما پاسخ دادند. موسی بن جعفر گفتند بدهید من ببینم. گرفتند نگاه کردند. چند بار گفتند فداها ابوها. این پاسخ شما را معصومه بزرگوار من داده. خیلی بانوی بزرگواری است.

من در احوالات آیت الله العظمی بروجردی دیدم که ایشان می آمدند سر قبر میرزای قمی. گریه می کردند. می گفتند میرزا تورا به خدا قسم سفارش مرا به کریمه اهل بیت حضرت معصومه بکن. من دستم خالی است. آیت الله العظمی بروجردی این پدیده عالم تشیع و عالم بشریت می گوید دست من خالی است. یک مقدار باید حساب آن دنیا را بکنیم. ما خیلی خیالمان راحت است. علی علیه السلام شب در نخلستان ها گریه می کرد و زار می زد و شیون می زد. بیهوش می شد. طرف می گفت من گمان بردم علی مرد. می گفت رفتم جلو دیدم علی می گوید «آه من قلة الزاد و بعد السفر= آه  از بی زادی و نبود توشه ی روز معاد». زاد کم و طول مسافت زیاد. ما با این نوع زندگی مان چقدر خیالمان راحت است. البته باید امید به فضل خدا داشت. باید امید به شفاعت داشت. اما گفت شفاعت عامل کسب شایستگی است. نه وسیله نجات ناشایسته. شما دیده اید این خانم بزرگوار چه شخصیتی اند. امام صادق فرمودند که خدا را حرمی است که مسجد الحرام است؛ پیغمبر را حرمی است که مدینه منوره است؛ علی علیه السلام را حرمی است که کوفه است؛ ما اهل بیت را حرمی است  که مزار فاطمه معصومه سلام الله علیها در قم است. تنها خواهری که با برادرشان از نظر پدر و مادری و خواهر و برادر ابوینی و خواهر و برادر تنی هستند امام هشتم هستند و حضرت معصومه. گاهی خدمت بزرگواران که می رسیم چیزهای اساسی بخواهیم. طرف می رود در حرم می گوید امامزاده کبوترت بشم، دونه بهم بدی. امام رضا کبوتر نمی خواهد. امام رضا شیعه می خواهد. امام رضا حبیب بن مظاهر می خواهد. مثل مسلم بن عوسجه می خواهد. می گوید دوست دارم آهو شوم ضمانتم را کنی. چرا آهو شوی؟ بگو دوست دارم شیعه شوم. دست من را بگیرید تا من شیعه واقعی باشم. در حرم امام هشتم خدا به من عنایت کرد گفتم:

نمی خوام بشم کبوتر که بهم دونه بدی         یا رو بوم حرمت بهم یکی لونه بدی

نمی خوام آهو بشم؛ می خوام چو مرد سلمونی    از جمع معرفتت بهم یک پیمونه بدی

موقعی که امام هشتم در نیشابور نگاه کیمیاگرانه ای به سلمانی شهر کردند. تمام وسایلش طلا شد. آدم فهمیده ای بود. آمد گفت علی بن موسی الرضا من از شما طلا نمی خواهم. من می خواهم دلم را طلا کنی. معرفت را ببینید. من می خواهم دلم را طلا کنی. من می خواهم هنگامی که در حالت احتضارم، شما کنار من باشی. من می خواهم در عبور از صراط دستم در دست شما باشد. امام هشتم فرمودند ما خاندان چیزی که به کسی بدهیم، پس نمی گیریم. طلا ها مال خودت، آن دو جا هم می آیم. ببینید معرفت را. بعد هم درخواست که می کنیم موانع را از جلو پایمان برداریم.

اهمیت سلام دادن و جواب دادن آن

پیامبر گرامی فرمودند: «السلام تطوع و الرد فریضه= سلام دادن مستحب است؛ ولی پاسخش واجب است». بعد فرمودند در سلام و پاسخ، ۷۰ حسنه وجود دارد. ۶۹ تا نوش جان کسی که سلام می کند و یکی اش متعلق است به کسی که جواب سلام را می دهد. اما اگر آن کس که ۶۹ حسنه می برد، سلام نکند، گناهی هم نکرده است.

مثلا کسی وارد این مجلس می شود سلام نکند، درست است که خلاف عرف اجتماعی عمل کرده، اما گناه به حسابش نوشته نمی شود. نمی گویند چرا سلام نکردی؟ ولی اگر من سلام کسی را بشنوم و جواب ندهم، مواخذه می شوم. اگر جواب هم بدهم، فقط یک حسنه دارم، آن حسنه هم اگر نصیبم نشود، گناه نصیبم شده.

بعد فرمودند آن سلامی که جوابش واجب است، سلامی است که درست ادا شود. بعضی ها دیده اید که می آیند به مجلس می گویند سام علیکم. این سلام نیست، یک نوع فحش و نفرین است. فرمودند اگر بداند معنای این عبارت چیست، باید گفت «و علیک= بر خودت باد». حالا بعضی ها می گویند «سام نلیکم». سام نلیکم نداریم ما. سلام علیکم. یه بار یکی می گفت سام نلیکم و رحمت الله. نه سلامش سلام است، نه رحمت الله که می گوید رحمت خداست. حالا اگر او درست سلام کرد، من هم باید درست جواب دهم. او درست سلام کند، من بگویم خیلی ممنون. متشکرم، فدات بشوم الهی، دورت بگردم. هیچ کدام از این ها جواب سلام نیست. جواب سلام، و علیک السلام است. حتی هنگام نماز کسی آمد به من یا شما سلام کرد، باید نماز را متوقف کنیم و جواب سلامش را بدهیم و بعد از آن جایی که نماز را متوقف کردیم پی بگیریم. حالا این نکته را بگویم که در جواب سلامی که در نماز می دهیم، باید سلام مقدم بر علیک باشد. ببینید الان یک کسی می آید می گوید سلام علیکم و ما می گوییم و علیک السلام. ولی در نماز باید سلام مقدم باشد. السلام علیک باید باشد در نماز. سلام مقدم بر علیک باشد. بعد هم فرمودند در سلام کردن به یکدیگر سبقت بگیرید. حتما نباید طرف، بزرگتر از من باشد؛ معروف تر از من باشد؛ پولدارتر از من باشد؛ عالم تر از من باشد. نه؛ هر کسی هر کجا وارد شد، باید سبقت بگیرد در سلام.

پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله : سلام کردن به بچه ها را یادم نمی رود

پیامبر گرامی فرمودند من در عمرم چند تا کار یادم نمی رود. یکی از آن ها سلام گفتن به بچه هاست. بچه های مدینه هم یک روزی دور هم جمع شدند و گفتند هر روز ما غفلت می کنیم و مشغول بازی هستیم، پیغمبر با این همه عظمت به ما سلام می کند. یک روز ما برویم پشت دیواری در جایی مخفی شویم تا ما به پیغمبر سلام کنیم. همین کار را هم کردند. پیامبر آمدند در کوچه دیدند عجب! این کوچه هر روز مملو از بچه های مشغول بازی بود. امروز هیچ کس نیست. به تعبیر ما شاید گفتند که یک کاسه ای زیر نیم کاسه است. ایستادند وسط کوچه و گفتند آهای بچه ها کجایید؟ سلام. بچه ها دیدند امروز هم نشد که به پیغمبر سلام کنند.

اگر دیده باشید، بعضی ها زورشان می آید جواب سلام را بدهند و مثلا می گویند ممم. کله ی چند منی را تکان می دهد، اما زبان را تکان نمی دهد. من به یک موسسه فرهنگی زنگ زدم گفتم السلام علیکم. گفت خیلی ممنون. گفتم خیلی ممنون که جواب سلام نیست؛ و علیک السلام است. گفت متشکرم. گفتم متشکرم هم نیست. گفت آقا ما وقت نداریم با مردم خوش و بش کنیم؛ ما کار داریم. گفتم این همه حرف زدی، یک و علیک السلام گفتن مگر چه قدر طول می کشید؟ بعد گفت خب فرمایشتان چیست؟ گفتم ببین دوباره سلام نکردی. مهم این است که من به یک مرکز فرهنگی من زنگ زده ام؛ اما شما الفبای معاشرت را نمی دانی.

حضرت عیسی علی نبینا و آله و علیه السلام در بیابانی می رفتند؛ رسیدند به یک جوانی. خیلی مودب بود و خیلی خوب سلام و عرض ادب کرد. حضرت عیسی فرمودند چقدر خوشم آمد از تو. بارک الله. چقدر آداب معاشرت و نکات برخورد با دیگران را خوب می دانی. اما دل من برایت می سوزد. تو با این همه فهم و کمالت چرا چوپان شدی؟ اگر می رفتی حوزه علمیه یا می رفتی دانشگاه خیلی وضعت بهتر بود. تو که چوپانی می کنی، این قدر سرت می شود. اگر می رفتی دنبال تحصیل علم و دانش، خیلی موقعیت بهتری می داشتی. عرض کرد یا نبی الله! من از تمام علوم عالم شش کلمه را یاد گرفته ام و بنا دارم به این شش کلمه عمل کنم. حضرت عیسی فرمودند عجب! از این عالم به این عظمت با این همه علوم فراوان شش کلمه یاد گرفتی؟ می شود بگویی آن شش کلمه چه هستند؟ گفت بله یک و دو و سه و چهار و پنج و ششمی را که گفت، حضرت عیسی فرمودند که بارک الله خوشم آمد. آن چه که تو فراگرفتی علوم اولین و آخرین است. آن چه که سعادت تو را در این دنیا و آن دنیا تامین و تضمین می کند، همین شش کلمه است.

گفت: اولین نکته ای که آموختم، این بود که فهمیدم می شود دروغ نگفت، همیشه می شود راست گفت. هیچ موقع عرصه بر انسان آن قدر تنگ نمی شود که بخواهد دروغ بگوید. من فهمیدم که دروغ کاخ رفیع ایمان را ویران می کند. پس تصمیم دارم همیشه راست بگویم. نکته دوم این است که تا لقمه حلال گیر می آید، لقمه حرام نخورم و معتقدم که لقمه حلال را خدا فراهم می کند؛ زیرا خدا ناتوان نیست. خدا زنده و حی و قادر است و می تواند نان حلال به من بدهد. اگر من بخواهم، نان حلال می دهد.

نکته سوم: تا از شناخت عیوب خودم و رفع آن ها فارغ نشده ام، به عیوب دیگران نپردازم

بعضی ها را دیده اید که ذره بین گرفته اند و دنبال مردم راه می افتند که عیب پیدا کنند. می گوید: چرا این طوری حرف زدی؟ چرا این طوری لباس پوشیدی؟ این طوری غذا پختی؟ یک بار خودشان را نگاه نمی کنند تو آینه ببینند خودشان چه ایرادهایی دارند. گفت سیر یک روز طعنه زد به پیاز که تو مسکین چقدر بدبویی. عجب رویی دارد سیر.

گفت از عیب خویش بی خبری      زان ره از خلق عیب می جویی.

تو گمان می کنی که شاخ گلی به صف سرو و لاله می رویی؟

ما زبونیم و شوخ جامه و پست، تو چرا شوخ تن نمی شویی؟

عروس ها مرتب به مادرشوهر ها ایراد می گیرند. مادر شوهر ها هم مرتب به عروس ها. البته همه شان این طوری نیستند ها. عروس خانم خب نوع حرف زدن خودت را هم ببین. تو با مادر خودت چطور برخورد می کنی؟ با مادر شوهرت هم همینطور برخورد کن. مادر شوهر این پدر و مادرش را رها کرده آمده با پسر شما دارد زندگی می کند، محبت کنید به او. عین دختر خودتان هر چه خطا می کند دختر است دیگر، جوان است دیگر؛ جوان است  و جاهل است؛ بعدها خوب می شود. چرا درباره عروست این فکر را نمی کنی؟ از عروست به اندازه یک پیغمبر انتظار داری اما از دختر یا پسر سی و چهل ساله خودت انتظار یک بچه را هم نداری!

من یک ابیاتی سروده ام، ۱۵۷ بیت شده. همه ابیاتش با کاشکی شروع می شود. گفتم کاشکی مادرشوهر دل نرمی داشت و با عروسش گفت و گوی گرمی داشت. عروسش را دختر خود می دانست و به او خوبی می کرد. بعد از آن طرف گفتم «کاشکی عروس از دماغ فیل نیفتاده نبود، با این و اون اهل قال و قیل نبود. غره بر شکل و روی ماهش نبود. خوبی و مهربونی عارش نبود.

به خدا اگر خودنگر باشیم و عیوب خودمان را نگاه کنیم وبه رفتار و کردار خودمان مشغول باشیم، این قدر به پر و پای دیگران نمی پیچیم. خود من در کلامم، در نگاهم، در رفتارم، در نشست و برخاستم، باید ببینم چه اشکالاتی دارم. اگر اینطور باشم، این قدر به پر و پای این و آن نمی پیچم. این سخن امام سجاد است که فرمودند: اگر به عیوب خودت فکر کنی، فرصت پرداختن به عیوب دیگران را پیدا نمی کنی. یعنی هر کسی ممکن است یک کوهی از اشکالات داشته باشد. چهارده نفر را بگذارید کنار، احدالناسی نیست بگوید همه حرف های من، همه موضع گیری های من. همه سخن رانی های من، همه کتاب های من، همه نوشته های من بی اشکال است. من که معصوم نیستم. شما خانم ها معصومه نیستید.

اگر خطا کردیم، صفا و تواضع به خرج بدهیم و بگوییم اشتباه کردیم

هر غیر معصومی ممکن است اشتباه کند، اما مهم این است که وقتی اشتباه کرد، بگوید اشتباه کردم و عذر می خواهم.

یک بار صبح از خانه می آمدم بیرون. خانمم یک چیزی به من گفتند، من هم جواب نامناسبی به ایشان دادم. خدا وکیلی من جواب خوبی ندادم. آدم باید انصاف داشته باشد. همسر من اینجا نیست، خدایش که هست. داشتم می آمدم بیرون، گفت برو برو دلم می سوزد برای کسانی که پای سخنرانی تو می نشینند. حق داشت، واقعا راست گفت. ولی خدا را سپاسگزارم اگر این طور شد، هنر عذرخواهی را خدا به من داده بود. آن موقع هم تلفن همراه و موبایل و این ها نبود. یک دو ریالی پیدا کردم با تلفن عمومی گفتم خانم من را ببخش. شما راست گفتی. من قشنگ جواب شما را ندادم. به بچه ها هم بگویید بابا زنگ زده دارد عذرخواهی می کند. بچه ها یاد بگیرند عذرخواهی را. اگر دختر من عذرخواهی را یاد نگیرد، می رود خانه شوهر با سه تا بچه دوباره می آید تنگ دل من می نشیند. هنر این که ببخشید، معذرت می خواهم، خطا کردم، دیگر تکرار نمی کنم را ندارد. پسر هم همین طور است. کسی که می خواهد سکان کشتی خانه دستش باشد، باید هنر عذرخواهی داشته باشد. هنر رازداری را داشته باشد. هنر متانت را داشته باشد.

باید هنر گذشت کردن را داشته باشیم

فرض کنید طرف مقابل من خطا کرده و حالا دارد از من عذر می خواهد؛ خوب باید ببخشم دیگر؛ نه این که بگویم حالا اگر پشت گوشت را دیدی، لبخند من را هم خواهی دید. خدا هم روز قیامت بگوید: حالا اگر پشت گوشت را دیدی، بهشتم را نشانت می دهم.

من دیده ام زن و شوهر با پنج تا بچه سر یک کلمه حرف، از هم جدا شدند. هر چه به آقا گفتم کوتاه بیا؛ زنش به پایش افتاده بود و التماس می کرد. می گفت کنیزت می شوم، نوکرت می شوم، ببخشید. می گفت نه؛ باید بفهمی چه گفتی. دیگر چطور بفهمد؟ به من می گوید عذر می خواهم، به شما می گوید ببخشید. فرمودند: «اقبل عذر من اعتذر الیک= قبول کن عذر کسی را که عذر خواهی می کند».

تا شیطان نمیرد، خودم را از وسوسه های او در امان نمی دانم

تا حالا ندیده ام یک جا اعلامیه بزنند که شیطان به درک واصل شد. یعنی او همیشه زنده است و دنبال من است و می خواهد چوب حراج به زندگی من بزند. پس باید حواسم جمع باشد.

اگر ما بدانیم یکی دنبال ما راه افتاده و می خواهد کیف ما را بزند، چطور کیف را به دلمان می چسبانیم و می رویم داخل یک جمعیتی که کسی نتواند بیاید و هدف شیطانی خودش را اعمال کند. دینمان را هم باید ترس از شیطان این طوری به قلبمان بچسبانیم. زیرا او خیلی راحت می آید و دینمان را می گیرد و می رود. به گرده کسی هم که سوار شد، دیگر پیاده نمی شود و تا جهنم هم از او سواری می کشد. گفت نکته ششمی که آموختم این نکته است. تا دوپایم را در بهشت نگذارم، خود را از کیفر و عذاب و عقاب الهی رها شده نمی یابم. تا حالا دوپایم را نگذاشته ام در بهشت. یعنی تا آن لحظه آخر که یک پایم بیرون است، باید احتمال دهم که خدای ناخواسته در وظایفم کوتاهی کنم یا خطایی ازمن سر بزند.

موانع دعا راباید بشناسیم

ماشین بنزین پر و سیستم برقش منظم و تشکیلاتش همه چیز مرتب است. استارت هم تا می زنی، روشن می شود؛ اما هر چه گاز می دهی نمی رود جلو. مشکلش چیست؟ یک سنگی جلوی چرخش است، باید آن را برداشت. در بسیاری از مشکلاتی که ما داریم و هی هم خدا خدا می کنیم و نمی شود، یک مانع بر سر راه هست. عوامل را باید ایجاد کرد، موانع را باید دور کرد. در دعای کمیل امشب می خوانیم. چقدر خوب روشن می کند. «اللهم اغفرلی ذنوب التی تهتک العصم= خدایا ببخش گناهانی را که آدم را پررو می کند». دیده اید بعضی ها چقدر پررو اند. می گویی چرا این کار را کردی؟ می گوید حالا چه شده مگر؟ طوری نشده که ؛ مردم آدم می کشند. یعنی اصلا قبول ندارد که خطا کرده. اللهم اغفرلی الذنوب التی تغیر النعم= خدایا گناهانی را ببخش که نعمت ها را تغییر می دهند». آقا همین آب نعمت است. هیجان می کند یک شهر را با خودش می برد. این زمینی که آرام است، یک دفعه زلزله ای می آید یک شهر را ویران می کند. ممکن است جلوه عذاب داشته باشد. حالا چرا جای دور برویم؟ این زبان خودم می تواند ذکر بگوید. سبحان الله بگوید الله اکبر بگوید. صلوات بفرستد. با همین زبان یک مومن را مسخره کنم. آبروی یک مومنی را ببرم. دروغ بگویم و غیبت کنم یا چاپلوسی کنم و مداحی بیجا کنم. شایعه پراکنی کنم. خب تبدیل نعمت به نقمت می شود.

در دعا می خوانیم: اللهم اغفرلی الذنوب التی تنزل البلاء. ما این را که می شنویم انتظار داریم از آسمان سنگ بیاید. نه. همین که یک بچه احترام پدر را نگه نمی دارد. این بلا است. یک مردی، یک زنی، یک دختری، یک پسری، یک مسئول مملکتی وظایف خودش را نمی شناسد. این بلایی است که بر جامعه نازل شده. باید برای رفع این بلا دعا کرد. شاید این بلا خود من باشم. نوع برخورد من باشد؛ نوع کار من باشد. من یک روزی یک عبارتی به ذهنم آمد می خواستم یادداشت کنم دیدم کاغذ ندارم همراهم. قلم هم ندارم. گفتم چکار کنم؟ رفتم به یک مغازه معاملات ملکی. گفتم ببخشید یک خرده کاغذ به من بدهید با یک قلم من چیزی یادداشت کنم. یادداشت کردم و تشکر کردم از صاحب مغازه. گفت حالا که شما آمدی اینجا کارت را انجام دادی بگذار یک داستان هم برایت بگویم. خیلی این داستان جالب است. با گوش دل بشنوید. گفت من خواب دیدم رفته ام مشهد مقدس در حرم مطهر علی بن موسی الرضا مراسمی بود؛ حالا عزاداری بود یا عیدی بود، برنامه ای بود. برنامه که تمام شد، آمدند به کسانی که در مراسم شرکت داشتند، یکی یک ظرف غذا می دادند. نوبت من که رسید، به من غذا ندادند. گفتم آقا من را جا انداختی و به من غذا ندادی. گفت بله می دانم حواسم هست تو سهمی در این غذا نداری. گفت خیلی من نگران و ناراحت شدم که مشکل من چیست؟ بارک الله به کسانی که می فهمند. موقعی که مسئله ای برایشان پیش می آیند دنبال علتش می روند. نمی گویند خواب بود دیگر. حالا خواب بود دیگر. امام صادق فرمودند داری راه می روی، اگر یک سنگی خورد به پایت، دیگر راه نرو. بنشین همان جا. بگو مال آن حرف ناروایی نبود که صبح به همسرم زدم و حالا تقاصش را دارم پس می دهم؟ یک موقعی هم که دری از رحمت خدا به جانبتان باز شد، باز بگویید من چکار کردم که خدا دارد محبت می کند؟ آقا خانم، به خودم می گویم یک سر سوزن کار بد کنیم، در همین دنیا پیش درآمدش را دریافت می کنیم. اصلش آن طرف است. کار خوب، کار بد. گفت آنقدر گرم است بازار مکافات عمل، دیده گر بینا بود هر روز روز محشر است. گفت قرآن کنار دستم بود. قرآن را باز کردم ببینم مشکلم چیست که امام هشتم به من غذا نمی دهند و می گویند تو سهمی در این غذا نداری. رسیدم به این آیه:« فلا تقل لهما اف و قل لهما قولا کریما=به والیدنت اف هم نگو و با قول کریمانه برخورد کن». با پدر مادر زشت سخن نگویی. بگوید برو نان بگیر؛ بگویی اه باز دستور جدید آمد. امام صادق فرمودند اگر کمرنگ تر از واژه ی اف بود، خدا آن را می آورد در قرآن. گفت فهمیدم مشکلم از اینجاست. مادر پیری دارم. گفت قرآن را بوسیدم و گذاشتم کنار. یک سر رفتم خانه مادرم. گفتم مادر دلت از من گرفته. من در حرم آقا بودم به همه غذا دادند به من ندادند. گفت تا این را گفتم مادرم به گریه افتاد. گفت یادت هست آن شب آن حرف را زدی؟ خیلی دل من سوخت. ولی نمی خواهم این مسئله این قدر برایت گران تمام شود که مهرت از دل امام هشتم بیرون رود. من بخشیدمت. حالا چه دلی مادر دارد. پشت کامیونی دیدم نوشته بود رفیق بی کلک مادر.

گفت دست و صورت و پای مادرم را بوسیدم و خوشحال که مادرم من را بخشید و بوسید. شب شد خوابیدم خواب دیدم در حرم امام هشتم هستم از ضریح صدا آمد که آقا یک ظرف غذا پیش ما امانت داری.

پس بروید موانع را رفع کنید. یکی از موانع قطع رحم است. کسی که قطع رحم کرده دعایش مستجاب نمی شود. حالا هزاری هم بنشیند گریه کند فایده ندارد. باید بروی با اهل رحم خودت آشتی کنی. تو خطا کردی و باید بروی عذر بخواهی؛ یا او خطا کرده تو کوتاه بیا. یکی دیگر از آنها بدرفتاری با همسایه است. اینقدر راجع به همسایه تاکید شده که پیامبر فرمود در این 23 سال رسالت یک بار نشد؛ خیلی عجیب است که می فرماید‌ یکبار نشد جبرئیل سراغ من بیاید و سفارش همسایه را نکند. من گمان بردم همسایه ارث هم می برد که اینقدر سفارش می شود. بعد هم گفتند رعایت حال همسایه این نیست که در خانه اش شله زرد و حلوا و چلوکباب بدهی؛ البته این کارها هم خوب است. مهم این است که با بدی همسایه بسازی. حالا این همسایه ما یک آپارتمان 70 متری چهار تا بچه، دق می کنند این بچه ها، دوتا کول هم می پرند، تق تق می زند به دیوار که بچه ها را ساکت کنید. تحمل کن بابا. این بچه ها گناه دارند؛ بگذار بازی کنند. نیکی به همسایه با بدی همسایه ساختن است. وقتی من با شما مهربان بودم و شما به دیگری و دیگری یک محله آباد می شود و همه دوست هم می شوند. دوتا محله سه تا محله یک محیطی می شود که همه همدیگر را می خواهند؛ همه می خواهند به همدیگر کمک و نیکی کنند.

گفت: خشنود رضا به گنبد زرین نیست. گاهی دیدید طرف می گوید رفتم قبرستان بقیع غریب است امام مجتبی. فکر می کند امام رضا دلش به این پنجره فولاد خوش است. دلش به این گنبد خوش است؛ یا امام حسن عسکری امام مجتبی شب و روز گریه می کنند که چرا ما بارگاه نداریم. به خدا اینها نیست. البته ما وظیفه داریم مزار معصومین را آبرومند و پر رونق بسازیم؛ اما این نیست که آنها دل بسته به این چیزها باشند.

خشنود رضا به گنبد زرین نیست             دلخوش به رواق و صحن پر آذین نیست

او طالب شیعیان با معرفت است              زیرا به گنه قلوب شان چرکین نیست

به خود امام هشتم؛ به خود حضرت معصومه من قسم می خورم در محضر شما این دو بزرگوار همه معصومین یک تار موی شما خواهران را که در این هوای گرم و این راه دور آمدند در یک مجلس مذهبی شرکت کنید، با تمام دنیا معاوضه نمی کند. خدا یک تارموی یک جوان و یک آقا پسری که چشمش را به نامحرم می رسد می بندد با تمام عالم که طلای 24 عیار باشد امام هشتم معاوضه نمی کند این جوان پاک را. این جوانی که به ابن سیرین است آن آدم آلوده می خواست به دامش بیندازد. گفت بروم برای قضای حاجت، رفت و از آن کثافات برداشت به صورت خودش مالید و گفت این قشنگی تو دارد تو را جهنمی می کند. آمد گفت برو گم شو. گفت من همین را می خواستم که تو از من دل بکنی. خودش را آلوده به نجاسات کرده بود و از هر کوچه ای عبور می کرد بوی عنبر و عود و مشک فضای کوچه را پر می کرد. خدا عنایاتی به او کرد و یکی از عنایاتش تعبیر خواب بود. چطور به حضرت یوسف تعبیر خواب آموخت و علم الاحادیث را داد. به او همینطور تعبیر خواب داد. طرف آمد گفت دیشب خواب دیدم در دربار حاکم خرما ریخته و دارم می خورم. گفت چندتا بود شمردی؟ گفت آره 40 تا. گفت خدا بهت صبر بدهد. گفت چرا؟ گفت چند روز دیگر تو را از دربار حاکم می خواهند 40 ضربه شلاق ناب به تو می زنند. گفت خرما خوردم. گفت هر موقع زدند بیا بگویم علتش را. رفت و گرفتند و زدند و پکر بود؛ نیامد سراغ ابن سیرین. یک سال گذشت دوباره همان خواب را دید و فکر کرد ابن سیرین یادش نیست حالا پارسال بوده. دوباره رفت پیش ابن سیرین گفت خواب دیدم در دربار حاکم خرما می خورم. گفت یادته چند تا خوردی گفت بله 40 تا. گفت خوشا به حالت. چند روز دیگر می خواهندت بخاطر کاری که کردی 40 سکه طلا به تو می دهند. گفت ابن سیرین پیر شدی حافظه ات را از دست دادی؛ پارسال گفتی می زنندت؛ امسال می گویی سکه به من می دهند. گفت هر موقع سکه ها را گرفتی بیا بگویم. پارسال چون چوب خورده بود نیامد. اما امسال سکه ها را گرفته بود و نشئه بود آمد. ابن سیرین گفت ببین پارسال که گفتم می زنندت نخل ها بار نداده بودند، فهمیدم چوبش نصیب تو می شود. امسال پر از بارند فهمیدم شیرینی اش نصیب تو می شود. به خاطر یک چشم بستن. این کتاب ابن سیرین را بخوانید تعبیر خواب ابن سیرین را ببینید. این شمه کوچک است. گفت اگر دختری پسری چشمش را به نامحرم ببندد؛ در دل او حلاوتی ایجاد می کنم که با تمام دنیا عوض نمی کند. امام هشتم دنبال این دخترها و پسرهاست. دنبال این خانم هاست ؛ دنبال این جودآقایان است.

نظری داده نشده

Top