www.montazer.ir
امروز: سه شنبه 22 آبان 1397 | ساعت : 08:22:11 | نسخه آزمایشی
شناسه خبر: 9362
13 تير 1397
استاد نیکنام طبق معمول، سخنان خود را با یاد امام زمان عج آغاز کرد

سخنرانی استاد نیکنام، مورخ 97/04/07

استاد نیکنام طبق معمول، سخنان خود را با یاد امام زمان عج آغاز کرد

وی گفت: امیدواریم شام ظلمانی هجران سپری شود و صبح روشن وصال بدمد و خداوند باقیمانده غیبت امام زمان را بر ما ببخشاید. ما هم باشیم و هم شاهد و ناظر باشیم و هم سهیم و شریک باشیم و ریشه کنی ظلم و بیداد و ستم و برپایی حق و عدل و داد را ببینیم. امروز هم موید به عنایات ویژه ی امام زمان و دیگر اولیای دین مان علیه و علیهم السلام باشیم.

«ماه رمضان» یار و یاوری که رفت

یار عزیزی داشتیم که تا وقتی در کنار او بودیم، به همین سبب، درهای جهنم به روی ما بسته بود و درهای بهشت به روی ما گشوده بودند. هر نفسی که می کشیدیم، خدا ثواب ذکر گفتن در نامه اعمال ما محسوب می کرد. خواب مان عبادت بود. اعمال ما مورد قبول بود. دعاهایمان مستجاب بود. یک لقمه ی نانی یک جرعه آب خنکی هنگام افطار به دهان روزه داری می نشاندیم، برایمان آزادی و برات از آتش الهی بود و ثواب آزاد کردن بنده به حساب ما گذاشته می شد. در یک شب آن ماه، خدا بیش از هزار ماه به ما فیوضات عنایت کرد. لیلة القدر خیر من الف شهر. خوب ماه رمضان تمام شد. امیدواریم که برکات و دستاوردهای ماه رمضان و مواهب رمضانی که خدا به ما ارزانی داشت را بتوانیم تا ماه رمضان آینده نگه داریم. امام سجاد در روزهای آخر رمضان گریه می کردند. سخن شان این بود که خدایا حالا که رمضان را از علی بن الحسین جدا میکنی، زشتی ها را هم از او جدا کن. حالا که رمضان را از علی بن الحسین جدا می کنی، یادگارهای رمضان را تا رمضان آینده برای او نگه دار. امیدواریم که ما جزو کسانی بوده باشیم که در این کلاس یک ماهه که درس تقوا داده می شد، قبول شده باشیم و در کارنامه یک ماهه مان عبارت «قد افلح من زکاها= محققا به فلاح رسید، کسی که تزکیه کرد» خورده باشد. کسانی که در این ماه پاک و منزه شدند وارسته و پیراسته از زشتی ها شدند.

ارزش بندگی بیش از عبادت است

علی علیه السلام فرمود: «الهی کفی بی عزاً ان اکون لک عبداً = خدایا این عزت برای من کافی است که بنده ی تو باشم». کسی که بنده ی تو است آقای عالم است. کسی که بنده ی تو است، سرور دیگران است. کسی که بنده تو شد، راه عروج و قرب به تو را پیدا می کند. فصحا و بلغا و اهل سخن و اهل ادب می گویند که اگر از علی علیه السلام چیزی نداشتیم، مگر این سخن را؛ کافی بود که بگوییم علی علیه السلام بلیغ ترین و فصیح ترین و داناترین انسان روی کره زمین است.

این سخنی بود از نهج البلاغه که در زندگی ما غریب و مهجور است. ما آنقدر که با مفاتیح الجنان با دعا و ادعیه ... مأنوسیم، با نهج البلاغه نامأنوسیم. نمی خواهم بگویم که ادعیه و مفاتیح الجنان و دعاها بدند، نه خیلی خوبند. اما چه خوب است که در کنار قرآن و مفاتیح، نهج البلاغه هم باشد که اخ القرآن نام گرفت. «جرج جرداق» مسیحی می گوید من 210 بار نهج البلاغه را دوره کردم. ما که شیعه هستیم و ارادتمند به ساحت نورانی علی علیه السلام هستیم، چقدر انس داریم با نهج البلاغه؟  

در تشهد نماز می خوانیم: اشهد ان محمد «عبده» و رسوله. یعنی بعضی ها عابد هستند، اما عبد نیستند. مشکل شیطان همین بود که عابد بود و 6 هزار سال خدا را عبادت کرده بود و در جرگه ی فرشتگان مقرب خدا درآمده بود، اما عبد نبود. عبد به چه کسی می گویند؟ به کسی که هر چه مولا و صاحبش می گوید، اطاعت کند. موقعی که خداوند فرمود به آدم سجده کنید، همه سجده کردند؛ اما شیطان گفت من سجده نمی کنم. گفت: «انا خیر منه= من بهتراز آدم هستم». خلقتنی من نار و خلقته من طین. خداوند هم او را از درگاه خودش راند. یک کسی عبادت می کند؛ ولی مغرور و متکبر و خودخواه است. او خیال می کند از خدا طلبکار است. عابدترین مردم در طول تاریخ تا روز قیامت وجود نازنین پیامبر گرامی است. عارف ترین افراد هم نسبت به خدا، پیامبر گرامی است. بعد می گوید: «ما عرفناک حق معرفتک= خدایا آن گونه که باید ما تو را نشناختیم». «ما عبدناک حق عبادتک= آنگونه که باید ما تو را عبادت نکردیم».

در سخن دیگری علی علیه‌السلام فرمودند: عبادت گران سه دسته هستند: بعضی ها عبادت می کنند به طمع بهشت؛ این عبادت تاجران است. یعنی چیزی می دهد که چیز بزرگتری بگیرد. بعضی ها عبادت می کنند از ترس جهنم‌، این هم عبادت بندگان است. بعضی ها عبادت می کنند، چون خدا را شایسته عبودیت می دانند و خودشان را بنده ی او می دانند. این عبادت آزادگان است.

این که حضرت عرضه می دارد: «کفی بی عزاً ان أکون لک عبداً و کما بی فخراً ان تکون لی رباً= این عزت برای من بس که تو خدای من باشی؛ و این افتخار برایم بس که تو پروردگارم باشی»؛ یعنی پول خدای من نباشد؛ شهوت خدای من نباشد. قدرت خدای من نباشد؛ شهرت خدای من نباشد. میزم خدای من نباشد؛ شیطان خدای من نباشد؛ تو خدای من باشی.

در سوره مبارکه یاسین نیز می فرماید: «الم اعهد الیکم یا بنی آدم ان لا تعبدوا الشیطان انه لکم عدوا مبین= این بنی آدم! آیا ما با هم قرار نگذاشتیم که شما شیطان را نپرستید؟ محققا او دشمن آشکار شماست». کی شیطان را می پرستد؟ خدا می گوید دروغ نگو. من اگر دروغ بگویم، به حرف کسی گوش کرده ام که همان را عبادت کردم. خدا می گوید غیبت نکن، مال مردم نخور، بی انصافی نکن، پا بر روی حق کسی نگذار‌. حالا اگر من این تخلفات را کردم، از کی تبعیت می کنم؟ همان را دارم عبادت می کنم. بعضی ها می گویند «اطاعت در حکم عبادت است». یعنی از هر کسی اطاعت می کنم، او را دارم عبادت می کنم. پس عبارت «کفی بی فخراً ان تکون لی رباً» یعنی فقط می خواهم تو خدای من باشی.

چه کنیم تا خدا ما را دوست بدارد؛ و اگر خدا ما را دوست بدارد، با ما چه می کند؟

حضرت عرضه می دارد: «انت کما أحب= خدایا تو آنگونه هستی که من دوست دارم». به زبان خودمانی بخواهیم بگوییم، یعنی خدایا! تو از خدایی چیزی کم نداری؛ تو همان خدای خوب، قادر، قاهر، بخشنده، غفور، رئوف، ودود، قادر و قدرتمند هستی؛ تو چیزی از خدایی کم نداری.

بعد می گوید:«و اجعلنی کما تحب= خدایا! من را به گونه ای قرار بده که تو دوست داری». یعنی من هم بنده ای بشوم که تو من را بپسندی. حالا چه کار کنیم که خدا ما را بپسندد؟ خود خداوند فرموده «راه این که من شما را بپسندم، این است که مطیع پیغمبر من باشی». در آیه شریفه فرمود: «قل ان کنتم تحبون الله فتبعونی یحببکم الله=بگو اگر خدا را دوست دارید، از من تبعیت کنید تا خدا شما را دوست داشته باشد». ای پیغمبر! به اینهایی که می آیند می گویند ما خدا را دوست داریم، بگو: اگر راست می گویید، از من تبعیت کنید.

این که قرآن می فرماید «من اطاع الرسول، فقد اطاع الله= کسی که اطاعت رسول را می کند، اطاعت از خدا را می کند»؛ یعنی اگر ما مطیع رسول شدیم، دوست واقعی خدا شده ایم و خدا ما را دوست دارد. حالا اگر خدا ما را دوست داشت، برای ما چه کار می کند؟ به ما روزی می دهد؛ به ما جان می دهد؛ به ما آبرو و حیثیت داده؛ قدر و منزلت انسانی داده؛ عقل و قدرت بدنی داده؛ چشم داده؛ هوش و حافظه و استعداد و گوش و قلب و کبد و دست و پا داده تا خوب و راحت زندگی کنیم. امام داده، قرآن داده. دوستی خدا دیگر در چه چیزی جلوه گری می کند؟ فرمودند: اذا اراد الله بعبد خیرا فقهه فی الدین= موقعی که خداوند اراده خیری کند به عبد و بنده ی خودش، او را فقیه در دین می کند». یعنی دین شناسش می کند. عقل و فهم دینی به او می دهد. دو نفر با دوتا شبهه نمی توانند اعتقاداتش را از او بگیرند. چون او مبانی دینی اش را بطور استدلالی می داند. به طرف می گویند خدا را می شناسی؟ می گوید بله. می گویند به چه دلیل؟ می گوید بابایم گفته؟ خوب این که قبول نیست. اگر بپرسند خدا را چگونه شناختی می گوید: مرجع تقلیدم گفته؛ این که قبول نیست. حتی اگر بگوید امام و پیغمبر گفته، باز هم قبول نیست. خود موحد باید بتواند اعتقادات و اصول دینش را اثبات کند.

پیامبر با یارانشان می رفتند؛ پیرزنی در خانه اش نشسته بود و داشت نخ ریسی می کرد. پیغمبر فرمودند ای پیرزن خدا را می شناسی؟ گفت: ببخشید پیغمبر یعنی ما خدا را نمی شناسیم؟ گفت: نه دلیلت چیست که خدا وجود دارد؟ پیرزن دستش را از چرخ نخ ریسی برداشت. اینقدر پیغمبر خوششان آمد که به همراهانش گفتند ببینید این می خواهد بگوید که چرخ به این کوچکی،وقتی من دستم را بردارم، توقف می کند؛ آیا عالم به این عظمت، گرداننده نمی خواهد؟ بعد پیغمبر رو کردند به همراهانشان و گفتند: «علیکم بالدین العجائز= بر شما باد دین پیرزنان». یعنی عین این پیرزن بتوانید اعتقادات خودتان را استدلالی بیان کنید.

ضعف استدلال شیطانی و قدرت استدلال الهی

ضعف استدلال شیطانی در این است که می گویند سر کلاسی، گرگی در لباس معلمی رو کرد به بچه ها و گفت بچه ها! این تخته سیاه را می بینید؟ گفتند: بله. گفت: پس کلاس ما تخته سیاه دارد. این میز و نیمکت را می بینید؟ گفتند: بله. پس کلاس ما تخته و میز و نیمکت دارد. بچه ها این لامپ را می بینید؟ بله، بچه ها مانده بودند که این سوالها یعنی چه؟ 9 ماه است سر کلاس میز و نیمکت و تخته سیاه و لامپ را دیده ایم؛ چرا حالا از ما اقرار می گیرد؟  معلم شیطنتش را این گونه بیان کرد: بچه ها خدا را می بینید؟ گفتند: نه. گفت: عالم ما خدا ندارد. یعنی هرچیز که ما نمی بینیم، نیست.

استدلال الهی یک دانش آموز زرنگ چنین بود که گفت: استاد اجازه هست چند تا سوال هم من بپرسم از بچه ها؟ گفت: بله. گفت: بچه ها کله ی آقا معلم را می بینید؟ گفتند: بله. گفت: پس آقا معلم کله دارد. دستهای آقا معلم را می بینید؟ گفتند بله. گفت پس او دست دارد؛ پاهایش را می بینید، پس او پا دارد،. حالا معلم مانده بود که این شاگرد می خواهد چه کار کند. شاگرد گفت: بچه ها عقل آقا معلم را می بینید؟ گفتند نه. گفت: پس آقا معلم عقل ندارد. معلم گفت: بنشین بی ادب. شاگرد گفت: کاری نکردم؛ شما گفتید هر چیز را که نمی بینیم، نیست. ما دست و پا و کله شما را می بینیم؛ اما عقل تان را نمی بینیم. معلم گفت: عقل من از رفتار و کردارم مشخص است. شاگرد گفت: خداوند عالم هم از مخلوقاتش شناخته می شود. ببینید

اگر کسی بتواند مبانی دینی اش را استدلال کند، خیلی با ارزش است

در یکی از محله های سنی نشین، ناظم به دانش آموزی می گوید فردا ولی ات را بیاور مدرسه. او دوستش را می برد. معلم می گوید نگفتم دوستت را بیاور، گفتم ولی ات را بیاور. دانش آموز گفت: مگر شما نمی گویید در روز غدیر که پیغمبر گفت «من کنت مولا فهذا علی مولا= هرکس که من مولای او هستم،‌ علی هم مولای اوست»، یعنی علی فقط «دوست» است. حالا من دوست علی هستم. من هم دوستم را آوردم دیگر. معلم می گوید نه. منظور این است که سرپرستت را بیاور. می گوید: پس پیغمبر هم فرمود علی سرپرست شماست.

پس انسان باید بتواند مبانی دینی اش را استدلال کند. بخصوص در اصول دین که واجب است. اصول جمع اصل است و اصل یعنی ریشه. اصول یعنی ریشه ها. ریشه ها را همه باید بشناسند. چرا نبوت؟ چرا امامت؟ چرا قیامت؟ چرا عدل/ چرا توحید؟ اینها را باید دلیل و استنباط برایش آورد.

نشانه ی این که خدا کسی را دوست دارد، این است که «یقین» را به او الهام می یکند

یک نشانه دیگر این که خداوند کسی را که دوست دارد این است که به او یقین را الهام می کند. معصوم ع فرمود: «الهمه الیقین». خدا می فرماید: به او گوهر یقین می دهم؛ نه گوهر علم. ببینید ما عالم هستیم به این که دروغ بد است؛ عالمیم که غیبت بد است؛ عالمیم که آبروریزی بد است؛ عالمیم که مال مردم خوردن حرام است؛ اما گاهی می بینید خدای ناخواسته خطا می کنیم و مرتکب این خطا ها می شویم. علتش این است که یقین نداریم؛ علم داریم، اما یقین نداریم. علم داریم به این که بالاخره روزی هست به نام قیامت که در آن، حساب و کتاب ها رسیدگی می شود و انسان های خوب، به سزای اعمال خوب شان و انسان های بد به جزای اعمال بدشان خواهند رسید. اما همین دروغی که من را جهنمی می کند؛ همین هرزگی که من را مستحق کیفر الهی می کند را گاهی مرتکب می شوم. چون یقین پیدا نکرده ام.

مراحل یقین کدام است؟

یقین سه مرحله دارد: «علم الیقین؛ عین القین و حق الیقین». مثلا ما الان می بینیم که از آن دور دورها دودی به هوا می رود. می فهمیم که آنجا آتش روشن است که دود می آید. یعنی علم پیدا می کنیم. می رویم جلوتر و آتش را می بینیم. این عین الیقین است. اما می رویم جلوتر تاحدی که یک مقدار تن ما بسوزد؛ این می شود «حق الیقین».

تازه خود یقین هم درجاتی دارد و موقعی که آدم نرسیده باشد، گناه می کند. مثلاً ما به یقین رسیده ایم که اگر یک ته استکان از لجن ته جوی بخوریم، باید برویم بیمارستان لقمان الدوله ادهم روده شویی کنیم؛ وگر نه خواهیم مرد. آیا ما تا حالا فکر خوردن لجن را هم کرده ایم؟ نه. معصوم راجع به غیبت مومن همینطور فکر می کند. این که می گوییم معصومین فکر گناه را هم نمی کنند یعنی این.

مثال دیگر این که اگر بدانیم در یک سوراخ از دیوار، یک افعی هست، نه تنها دست مان را در آن سوراخ نمی کنیم؛ بلکه از آن منطقه دور می شویم. الان اگر اینجا خبر بدهند که دیروز یک مار اینجا دیده شده، همه بلند می شویم در می رویم. حاضر نیستیم به خاطر بقیه ی مطالب جلسه، جانمان را در معرض خطر قرار بدهیم. چرا؟ چون یقین داریم نیش مار کشنده است. اما اگر در اینجا غیبت شد، بلند نمی شویم در برویم. تهمت شد، بلند نمی شویم در برویم. یکی آبروی کسی را ببرد، بیرون نمی رویم و می نشینیم گوش می دهیم. چرا؟ چون یقین پیدا نکرده ایم که این کار، از مار خطرناکتر است. علامه طباطبایی در منزل شان بودند و می خواستند بروند بیرون. ناچار بودند از یک اتاقی عبور کنند که چندتا خانم آنجا نشسته بودند. همین که می آیند در اتاق که رد بشوند و بروند، یک دفعه وحشت زده می شوند و خودشان را به دیوار می چسبانند و به دیوار می کشند و می روند. بعد که از ایشان می پرسند این چه حالتی بود بر شما و چرا اینطوری کردید؟ گفت: چطور شما میان آتش نشسته بودید و نمی سوختید؟ چه می کردید اینجا؟ یکی می گوید که یک نفر داشت غیبت فلانی را می کرد. فقط یک آدم بهشتی می فهمد هرم جهنم را.

آقا میرزا جواد آقای ملکی تبریزی به فردی گفتند چرا غیبت کردی؟ تو من را به زحمت انداختی. من چهل روز باید ریاضت بکشم تا اثر این نغمه شیطانی را از گوش دلم بیرون کنم. او غیبت کرده، او گناه کرده، او هرزگی کرده، اما آقا میرزا جواد آقا می گوید من باید ریاضت بکشم.  این که گفتیم «خدا به انسان گوهر یقین می دهد» یعنی این.

نشانه های یقین کدام است؟

پیغمبر صبح در مسجد به جوانی گفتند کیف اصبحت؟ چطور صبح کردی؟ گفت: صبح کردم در حالی که به یقین رسیدم. «اصبحت موقنا». فرمودند: یقین نشانه دارد. گفت: بله نشانه هایش را هم می گویم. من بهشتی ها را می بینم با بهشت و جهنمی ها را می بینم با جهنم. از شور و شوق بهشتی ها به وجد می آیم و از عذاب و ناله و شیون جهنمی ها آزار می بینیم. پیغمبر فرمودند دیگر نشانه اش چیست؟ عرض کرد: می توانم نام چندتا بهشتی را ببرم؟ نام چندتا جهنمی را ببرم؟ پیغمبر گفت: نه دیگر ساکت باش. یقین کردم که تو به یقین رسیده ای.

نشانه ی دیگر این که خدا کسی را دوست داشته باشد، این است که دوست خوب به او می دهد

خداوند فرمود: بنده ای را که دوستش داشته باشم به او رفیق پاک می دهم. «جعل له خلیلاً صالحاً= دوست خوب به او می دهم». دوست خوب کیست؟ «یامره و ینهاها». دوست خوب کسی است که من را به جانب کار خوب می برد و از کار زشت بازم می دارد.

دخترخانم ها و جوانتر ها دقت کنید. علی علیه السلام یک خط کش برای دوستی به دست ما دادند که اینقدر گیرا و روشن است که نهایت ندارد. فرمودند: من احبک نهاک= کسی که دوستت دارد، تو را از زشتی باز می دارد». اگر شما نشستی یک ساعت بدون این که یک حرف درستی بزنی؛ یا یک حرف درستی بشنوی؛ یک کار مفیدی انجام بدهی؛ اگر کسی گفت که چرا اینطوری زندگی می کنی؟ چرا عمرت را اینطوری باطل می کنی؟ این عمر ارزش دارد. میتوان با یک ثانیه اش بهشت خرید. حالا تو دو ساعت نشستی همینطوری بدون فایده؟ اگر دوست من چیزی به من نگفت، او دوست من نیست. اگر من دست به کار خطایی زدم و دوستم من را از آن کار باز نداشت، دوست من نیست. اگر کار خوبی کردم و او من را تشویق نکرد و تعریف از من نکرد و من را مورد تقدیر قرار نداد، این دوست من نیست. فرمود اگر کسی را دوست داشته باشم، دوستی برایش قرار می دهم که «یامره و ینهاها» یعنی او را امر به کار نیک می کند و او را از کار زشت باز می دارد.

بدانید که خیلی از ماها را دوستانمان جهنمی می کنند. می گوید: حالا گفته بیا برویم. نروم بدش می آید». خوب بدش بیاید. خدا بدش بیاید عیب ندارد؟ امام زمان بدش بیاید عیب ندارد؟ قرآن بدش بیاید عیب ندارد؟ مخالف نجابت و حیا و انسانیت من باشد عیب ندارد؟ اما دوست من ناراحت بشود عیب دارد؟ نه او خودش عیب دارد.

علی علیه السلام فرمود: خیر اخوانک من دلک علی هدی= بهترین دوست تو کسی است که تو را به راه هدایت بیاورد». «شر اخوانک من ارضاک بالباطل= بدترین دوست تو کسی است که تو را با باطل راضی و خشنود کند». می گوید: بیا برویم؛ حالا یک روز هزار روز نمی شود. حالا طوری نمی شود. خدا ارحم الراحمین است. می رویم ولی در دام نمی افتیم ان شاءالله. اما قرآن می گوید «و لا تتبعوا خطوات الشیطان= از گام های شیطان تبعیت نکنید». شیطان آدم را قدم قدم می برد و می گوید حالا بیا بیرون. نمی خواهد آنجا بروی نرو. حالا بیا بیرون. حالا برو بلکه آنها را بتوانی به راه راست هدایتشان کنی. شیطان بلد است چطور  گام به گام انسان را ببرد. می گوید تو بیا ولی در جمع شان شرکت نکن. بیا بساط شان را بر هم بزن. بلد است چطوری بیاورد. یک دختری در دانشگاه به من گفت: من رفته بودم که دوستم را به راه بیاورم؛ اما خودم گرفتار شدم. به او گفتم: به راه آوردن راه می خواهد. موقعی که ما کنار دره داریم می رویم، یک چیزی بخواهد از دست ما پرتاب شود دو دستی نمی گیریم، اگر بگیریم خودمان می رویم در دره. یک تنه درختی گیر می آوریم؛ به یک سنگی دستمان را قلاب می کنیم و بعد با این دست می کشم بالا. اول جای پای خودم را باید محکم بکنم، بعد بروم یکی دیگر را به راه بیاورم. من بروم او را به راه بیاورم، او من را به راه خودش می کشد. خلاصه اش خداوند فرمود کسی را که دوست داشته باشم، رفیق صالح به او می دهم.

اگر خدا کسی را دوست داشته باشد، در همین دنیا خطاهایش را جبران می کند

این که معصوم ع فرمود: اگر خدا کسی را دوست داشته باشد، در همین دنیا خطاهایش را جبران می کند، یعنی خیلی از این حوادثی که گاهی برای ما پیش می آید و تلخ وناگوار است، چه بسا مال یک خطایی است که کرده ایم. یک بار دل مادر را شکستم، خدا می خواهد حساب من را در این دنیا صاف کند و کار من به آن دنیا نکشد.

خود من اخیراً در جلسه ای بودم که اتفاقی افتاد که یقین کردم و یک طوری شد که برای من اطمینان قلبی شد. در آن جلسه یک جوان بی پروای پررویی، بلند شد و به یک پیرمرد باصفایی که یک عمر محاسنش را در راه بندگی خدا سفید کرده بود، کلمات زشتی گفت، من اصلاً فهمیدم که این الان برود بیرون، یک حادثه ای برایش رخ می دهد. رفت و فردای آن روز خبردار شدیم که از ماشینش پیاده شده در جایی شیب دار، می آید کنار و می بیند ماشین راه افتاد. می رود ماشین را بگیرد، اما نمی تواند و ماشین خودش از رویش رد می شود. عین این بازی هایی که می بینی بازیکن به دروازه خودشان گل می زند و بعد به نفع رقیب در می آید. از چندجا پایش تکه تکه شد. عیادتش هم رفتم، اما چیزی به او نگفتم؛ شاید خودش فهمیده باشد. پس دنیا هم دار مکافات است و باید تازه خوشحال باشد که خدا نخواست کار این را به آن دنیا بکشاند.

اگرخداوند کسی را که دوست داشته باشد، یک واعظ درونی برای او قرار می دهد

مثلا در جلسه ای شرکت کرده ایم و با یکی حرفمان شده و یک جمله ای گفتیم. بعد داریم می آییم به خود می گوییم چرا اینطوری گفتی که دل طرف شکست و آبرویش رفت؟ دیدی پشت گوش هایش قرمز شد؟ این انسانیت نبود که تو پته ی یکی را روی آب بریزی. در این حالت کی دارد با ما سخن می گوید؟ آن واعظی که خدا در وجود ما قرار داده. گاهی ما را تشویق می کند و می گوید بارک الله! این صدقه ای که دادی خیلی خوب شد. می بینم خودت هم گرفتاری، اما عیب ندارد. یک خواهر و برادر ایمانی کارش راه افتاد.

این واعظ درونی است که علی علیه السلام از این واعظ به وجدان تعبیر کرده و عبارت معروفی هم هست که می گویند: «وجدان یگانه محکمه ای است که احتیاج به قاضی ندارد». آنقدر این واعظ دوست داشتنی است که خداوند به وجود هیچ واعظی هیچ آیت الله العظمایی و به وجود هیچ روحانی و منبری و تریبونی قسم نخورده، اما به این واعظ قسم خورده. از بس خوش بیان و خوش کلام و منصف است و با حق و حقیقت سخن می گوید. قسم خدا به این واعظ این است که فرمود: « لا اقسم بالنفس الوامة= قسم به نفس ملامت گر». خوشا به حال آن کسانی ندای نفس اماره را می شنوند. اگر گوش بدهند به نصیحت ها و سرزنش های نفس اماره، آن وقت توفیق پیدا می کنند برای «نفس مطمئنة» همان نفس آرامش دهنده و اطمینان بخش. اما اگر کسی به حرف نفس لوامه گوش نکند، گرفتار نفس اماره می شود. همان که قرآن می فرماید «امارة بالسوء= به بدی امر می کند». آنجا دیگر مگر خدا به انسان رحم کند. حضرت یوسف گفت «ان النفس لاماره بالسو الا ما رحم ربی= نفس اماره به بدی امر می کند، مگر این که خدا رحم کند.

حمزه انقلاب اسلامی ایران، حضرت آیت الله دکتر بهشتی بود

او خیلی شخصیت بزرگواری بود. انصاف و مروت و جوانمردی و ایمان و تقوا و پاکی و طهارت و خداخواهی و آینده نگری و سیاست مداری و هوش و زکاوت و اندیشه، و علم و فقه و فهم دینی را به اعلی درجه داشت. پایداری مقاومت، خستگی ناپذیری، نظم، انضباط، انصاف را در کارهایش داشت. من توفیق داشتم قریب 20 تا 25 سال با بهشتی مظلوم آشنا بودم. خدا شاهد است بعد از حضرت امام شخصیتی به این علو درجه و روح و معنویت مثل بهشتی من ندیدم. کسی که ابداً جز خدا برایش مطرح نبود. خانمشان نقل می کند یک روز آقای بهشتی داشتند می رفتند یک پای شان را گذاشته بودند بیرون اتاق و یک پایشان هنوز داخل اتاق بود. گفتم آقای دکتر امروز برنامه تان چیست؟ گفتند الان می خواهم بروم پیش امام. گفتم پیش امام رفتید، به امام بگویید که چقدر مظلومید. بگویید که چقدر به شما ستم می کنند. می گوید ایشان فرمودند: خانم من درد دلم را به یک کس می گویم و او خداست. و به امام نگو من مظلومم. آن موقعی که به شهادت رسید، امام گفتند بهشتی مظلوم زیست؛ مظلوم مرد و خار چشم دشمنان اسلام بود. خیلی ستم شد به این شخصیت بزرگوار. ما یک کلاسی خدمت ایشان داشتیم که دو سال طول کشید. ایشان پیشنهاد کرد که من در چهره های شما که نگاه می کنم خیلی شما را خسته می بینم، شام را هم به کلاس اضافه بکنیم و شام بخوریم و بعد بنشینیم بحث کنیم. همه قبول کردند. بعد گفتند دو نوع شام را من پیشنهاد می کنم جلسه کلاس هر کجا تشکیل شد، یکی از این دو غذا. یکی نان و پنیر و سبزی، و دیگری نان و پنیر و مغز گردو. دو سال ما می نشستیم هفته ای دو شب شام مان این بود. گاهی بعضی ها شوخی می کردند و می گفتند آقای دکتر شنیدیم نان و پنیر با دل دردش قیمت چلوکباب می شود. ایشان می گفت بازی درنیاورید قرار گذاشتیم که شام همین باشد. حتی یک شب یک ظرف سالاد اولویه صاحب خانه سر سفره گذاشته بود. گفتند امشب تخلف شده و اجازه ندادند کسی بخورد. من خانه شان رفته بودم و دیدم یک قطعه فرش حتی ماشینی، در خانه شهید مظلوم بهشتی نبود. بعد می گفتند زن ایتالیایی دارد. زن ایتالیایی اش چنین و چنان و به او خیلی ستم کردند. در نهج البلاغه دارد که علی علیه السلام می گوید «الدهر انزلی انزلی انزلی حتی یقال معاویه بالعلی= اینقدر زمان من را پایین آورد که می گویند حق با معاویه است یا با علی؟» حتی معاویه را در بردن نامش مقدم بر من می شمارند. در مورد بهشتی هم همینطور شد. الدهر انزلی انزلی حتی فلانی که حیا می کنم اسم کثیفش (منظور بنی صدربود) را در این جلسه نورانی ببرم؛ فلانی و بهشتی.

بهشتی شخصیتی بود که اخیراً یک نواری از ایشان دیدم که به مسئولین خطاب می کند: «بیایید در میان مردم؛ بیایید درد مردم را لمس کنید؛ بیایید ببینید به سر مردم چه می آید. اگر شما را می کشند، بکشند. شما که وجودتان سودی ندارد برای انقلاب؛ حالا شاید خون تان شاید سودی داشته باشد. خون ما از خون مردم رنگین تر نیست». خودش هم اینطور بود. موقعی که می بیند افسر راهنمایی چراغ را برای او سبز می کند، به جای این که عبور کند، توقف می کند و می گوید ما بناست قانونی زندگی کنیم؛ نه این که قانون را خودمانی کنیم. چرا چراغ را برای من سبز می کنی؟ وقتی که در حزب جمهوری اسلامی نماز مغرب و عشا را خواندیم، من خودم به او گفتم که آقای دکتر، چرا شما در مقابل این همه شایعات و اکاذیب، از خودتان دفاع نمی کنید؟ داشتیم راه می رفتیم که ایستادند و گفتند: نیکنام! درست با همین لحن. گفتند: «دفاع کار ما نیست. ایمان کار ماست. ان الله یدافع عن الذین آمنوا= خدا از مومنین دفاع می کند. و خدا چه خوب از بهشتی دفاع کرد. چه خوب دشمنانش را رسوا کرد. چه قشنگ گفت ما راست قامتان جاودانه ی تاریخ خواهیم ماند. اگر ما ایمان داشته باشیم، خدا می گوید بقیه اش با من. ان الله یدافع عن الذین آمنوا.

ارزش بندگی- یقین- شهید بهشتی- واعظ نفس

نظری داده نشده

Top
برای عضویت در خبرنامه پست الکترونیکی خود را وارد کنید

خبرنامه سایت منتظران منجی

Stay informed on our latest news!

اشتراک در خبرنامه سایت منتظران منجی feed