www.montazer.ir
امروز: سه شنبه 21 آذر 1396 | ساعت : 09:54:40 | نسخه آزمایشی
شناسه خبر: 7940
5 آذر 1396

سلسله مباحث استاد نیکنام، جلسه 6، مورخ 96/9/2

«عقل» دوست انسان و «جهل» دشمن اوست

هر خوبی که نصیب ما می‌شود، برای پیروی از عقل است. هر چه مصیبت و گرفتاری دامنگیر ما می‌شود، به خاطر تبعیت از جهل است. بنابراین، عقل دوست و جهل دشمن انسان است.

امام رضا علیه السلام فرمودند: «صدیقُ کلُّ امرئٍ عَقلُهُ و عَدُوُّهُ جَهلُهُ[1] = دوست هرکس عقل اوست و دشمن هر کس نادانی اوست».

خواجه عبدالله انصاری خیلی زیبا گفت: «خدایا به آن که عقل دادی چه ندادی؛ به آن که عقل ندادی چه دادی؟» یعنی کسی که عقل دارد، همه خوبی‌ها را دارد. کسی که عقل ندارد، تمام مشکلات گریبان‌گیر او می‌شوند.

عنوان باب اول کتاب اصول کافی «العقل والجهل» است. امام هفتم فرمودند:«عقل و جهل هر کدام 7۵ تا لشکر دارند». یکی از لشکریان عقل «تواضع» است. یکی از لشکریان جهل «تکبر» است. یکی از لشکریان عقل «صداقت» است. یکی از لشکریان جهل «دروغ» است. یکی از لشکریان عقل «مهر، محبت، مودت، صفا و دوست داشتن دیگران» است. یکی از لشکریان جهل «دشمن داشتن و کینه دیگران را به دل گرفتن» است.

در روایت داریم که خداوند فرمود زیباترین چیزی که من در عالم خلق کردم، عقل است. چرا که عقل به ما راه را از چاه نشان می دهد. من را به جانب حق می برد و من را از جانب باطل دور می کند. دست من را در دست خدا می گذارد.

عقل چیست؟

شخصی از امام صادق علیه‌السلام پرسید:عقل را برای من معنا کنید. حضرت فرمود:«العقل ما عبد به الرحمن و اكتسب به الجنان[2] = یعنى عقل آن است كه به وسیله‌ی آن خدا عبادت شود و بهشت كسب و تحصیل گردد». اگر انسان تبعیت از عقل بکند، به راه سعادت می‌رود. اما اگر خدای نخواسته به حرف عقل گوش ندهد، از جهنم سردر می‌آورد.

در کتاب شریف اصول کافی روایتی است که کسی آمد خدمت امام صادق علیه‌السلام عرض کرد: دوستی دارم، خیلی مؤمن و متدین است؛ اهل مسجد و نماز جماعت و به جا آوردن نوافل و شب زنده داری و نماز شب است و حال خیلی خوشی دارد. امام صادق فرمودند: «عقلش چقدر است؛ شاید اینها را از روی عادت انجام می دهد». اینها شور است، برای انجام اینها چقدر شعور دارد؟ عرض کرد: من ظاهرش را می بینم. ظاهرش خوب است که به نظر شما شور است، اما از شعورش خبری ندارم. سپس امام صادق فرمودند: مزدش مطابق شعوری است که دارد. یعنی باید دید که چقدر این نماز، عبادت، راز و نیاز، شب زنده داری، نماز شب و تلاوت قرآن را از روی شعور و عقل انجام می‌دهد؟ همان مقدار بهره می‌برد. بعد از امام صادق در این رابطه داستانی نقل کردند. فرمودند: در قوم بنی اسرائیل کسی بود، خیلی خدا را باحال بندگی می کرد، حال خوشی داشت، اشک و آهی داشت، زاری داشت، تهجد و شب زنده داری داشت، بعضی از فرشتگان شیفته ی این عابد شدند. گفتند: خدایا چه بندگان خوبی داری، خوشا به حال این بنده و جایگاهی که در بهشت دارد. خداوند فرمود: می خواهید جایگاهش را در بهشت نشان تان بدهم؟ فرشتگان اظهار علاقه کردند. خدا به آنها نشان داد. گفتند: بهشت است ولی جایگاهش خیلی رفیع نیست. ما فکر می کردیم که بهترین جای بهشت جای او باشد. خداوند فرمود: می خواهید بدانید که علتش چیست که او با این حال خوش، جایگاه رفیعی در بهشت ندارد؟ گفتند: ‌بله. خداوند فرمود: شما را به صورت انسانی در می آورم، بروید چند روز با او زندگی کنید، متوجه می شوید. فرشته ها به عنوان مهمان به منزل این عابد آمدند.  چند روزی گذشت و عشق شان به این عابد بیشتر شد. مانده بودند که گیر کار او کجاست. یک روز یکی از این فرشته ها که به صورت انسانی درآمده بود، به این عابد می گوید: می دانی تو چرا حال خوشی داری؟ بخاطراین که جایگاهت خیلی خوب است، این صحرای جالب، این چمن زارها و آسمان نیلگون پاک و بدون دود و دم و این درختان و گلها و ریاحین خوشبو و این چهچه ی مرغان هوایی و صدای آب در رودخانه و آبشار، آدم را سر ذوق می آورد که آدم خدا را عبادت کند. عابد حرفی زد که مشتش باز شد و لو رفت. گفت: «راست می گویی. جایم خیلی خوب است. ولی من همیشه یک غصه دارم که دارد من را می کشد و آن این است که چمن زار ها و ریاحین و این گیاهان خوشبو و معطر زیر گرمای سوزان خورشید و زیر پای عابران و چهارپایان از بین می روند. آرزویم این است که خدا یکی دو روز هم در هفته شده الاغش را بدهد به ما که ما اینجا بچرانیم. بالاخره خدا کس و کار دارد، می خواهد به اینها سر بزند، صله رحم انجام بدهد، آسمانها خیلی وسیع است شرق و غرب و شمال و جنوب و عرش و فرش و اینها یک مرکبی می خواهد. لابد خدا الاغی دارد و این الاغ علف می خواهد. کاش خدا الاغش را بدهد که ما این علف ها را بدهیم بخورد.‌ فرشته‌ها متوجه شدند که این شب تا صبح گریه می کند، هر روز روزه دارد، حال زاری و اشک و آه در پیشگاه خدا دارد. اما نهایت آرزویش این است که خرچران خدا بشود و این عبادت فرق می کند با عبادت یک شخص عالم، فاضل، دانشمند و کسی که دارای درک و عقل و اندیشه است. این نماز می خواند تا خلیفه ی خدا و بنده ی خوب خدا  و مظهر تمام نمای خدا در روی زمین باشد. اما آن بی عقل می خواهد خرچران خدا بشود..

کسی که عقل ندارد، دین هم ندارد

جبرئیل علیه‌السلام خدمت حضرت آدم علیه‌السلام آمد و عرض کرد: سه هدیه‌ی بزرگ از جانب خدا آورده‌ام. ولی یکی شان را می‌توانی انتخاب کنی و دوتای دیگر را من باید ببرم. حضرت آدم فرمودند: ای جبرئیل! آن سه چیزی که آوردی، چی هستند؟ نام هایشان را ببر تا من انتخاب کنم. گفت: یکی دین است، دیگری حیا و آن دیگری عقل است. آدم اندیشه‌ای کرد و گفت: جبرئیل من عقل را برگزیدم. جبرئیل رو کرد به حیا و دین و گفت: بیایید برویم. آدم عقل را برگزید. در روایت است که هر دو به سخن آمدند و گفتند: ما با خدای خود عهد بستیم، هر جا که عقل باشد، ما هم با او باشیم؛ بنابراین فرمودند :«لا دِینَ لِمَنْ لا عَقْلَ لَهُ = دین ندارد کسی که عقل ندارد». «لا حَیاء لِمَنْ لا عَقْلَ لَهُ= حیا ندارد شرم ندارد».

آن چیزی که ما را به نماز وا می‌دارد، عقل ماست. عقل ما را به مسجد می‌برد، عقل ما را به نماز جماعت می‌آورد. عقل به من می‌گوید که 15 ساعت 16 – 17 -18 ساعت نه آب بخور و  نه نان بخور. امساک کن و روزه بگیر. از این رو، از دیوانه تکلیف نمی‌خواهند. آن چیزی که وجه ممیز ما بین موجودات عالم است، عقل است. در خوردن ما می‌خوریم، حیوان هم می‌خورد. گیاه هم به ترتیبی غذا دارد، اکسیژن است، ریشه اش از زمین ارتزاق می‌کند. در تولید نسل، ما باز مشترکیم، انسان تولید نسل دارد حیوان هم دارد. درخت و گیاهان هم دارند، در بزرگ شدن و رشد کردن باز مشترک هستیم. اما یک چیزی که ما داریم و آنها ندارند عقل است. ما اختیار داریم آنها ندارند. زنبور عسل از روز اول خلقت، خانه را اینطوری می‌ساخته، الان هم اینطوری می‌سازد. نمی‌تواند تغییر بدهد. اما ما تغییر دادیم، ما از روستا نشینی و کپر نشینی و کوه نشینی به شهر آمدیم، هر روز ابتکارات جدید، اختراعات جدید و ابداعات جدید داریم که همه اینها براساس عقل و آزادی و اختیار ما است.

داشتنِ تواضع از نشانه های عقل است

یکی از نشانه های عقل، تواضع است، یکی از نشانه های بی عقلی تکبر است.

پیغمبر دیدند که مردم جمع شده‌اند و یک جایی دارند می‌خندند. پیغمبر فرمودند: چرا می‌خندید، گفتند: یک دیوانه اینجا بازی در می‌آورد می‌خندیم. حضرت فرمودند: نه او دیوانه نیست، او بیمار است. آدم به بیمار نمی‌خندد. می‌خواهید من به شما بگویم دیوانه کیست؟ دیوانه آدم متکبر است.

از بزرگی پرسیدند: چرا متکبر دیوانه است؟ گفت: چون به چیزی که ندارد، به آن کبر می‌ورزد. اگر مال، قدرت، ثروت، شهرت، علم و ... داری، همه را خدا داده، اینها مال تو نیست. امانتی است در دست تو.

اگر خدای نخواسته تکبر دامنگیر انسان شود، انسان را بیچاره می‌کند. یک لحظه، من خیال کنم که از دیگران بهترم. با تکبر سقوط می‌کنم. امام باقر علیه‌السلام فرمودند: به مقام بالای ایمانی و انسانی نمی‌رسی، مگر این که هر کسی را دیدی، بگویی این چه بسا از من بهتر و بالاتر و نیکوتر و نزد خدا عزیزتر است.

خداوند فرمود: موسی این دفعه که به کوه طور آمدی، یک نفر را هم با خودت بیاور، و آن یک نفری که می آوری یک مقدار از درجات معرفتی، از خودت پایین تر باشد. حضرت موسی باز تنهایی آمد. خداوند فرمود: بنا بود یکی را بیاوری. گفت: نتوانستم. من به هر کس فکر کردم، گفتم: چه بسا از من بالاتر و نزد تو عزیزتر و در پیشگاه تو مقربتر است. حتی آن گناهکاری که گناهش را می‌دانستم، گفتم: شاید توبه کرده و نزد تو عزیز شده. خداوند فرمود: موسی به عزت و جلالم قسم، اگر کسی را با خودت آورده بودی، همین جا جامه رسالت را از تنت بیرون می کردم.

کسی که تکبر دارد، خودمحور و خودسالار و خودشیفته است، به درد پیغمبری نمی‌خورد. پیغمبر یک انسان رئوف عطوف، دگرخواه، دگردوست، صمیمی و مهربان باید باشد.

 

عقل و جهل/


[1] - محاسن ج 1 ، ص194 ، ح 12- کافی(ط-الاسلامیه) ج 1 ، ص 11 ، ح 4

[2] - اصول كافى ج 1 ص‏8.