www.montazer.ir
امروز: پنجشنبه 22 آذر 1397 | ساعت : 03:58:20 | نسخه آزمایشی
شناسه خبر: 9832
14 آذر 1397
«عشق ورزی به خدا» باید آنگونه باشد که خودش تعیین کرده است

شرح زیارت عاشورا، جلسه 9، 80/09/03

«عشق ورزی به خدا» باید آنگونه باشد که خودش تعیین کرده است

«عشق ورزی به خداوند» یعنی عبادت کردن خدا و رفتن به راهی که خدا فرموده، همان «عهد و میثاق» الهی است و باید طوری اجرا شود که خودش فرموده است؛ نه این که هر کس بگوید من خدا را دوست دارم؛ اما سبک زندگیش را طوری تنظیم کند که با سبکی که خدا برایش تعیین کرده، همخوانی نداشته باشد.

«یُضِلُّ بِهِ كَثِیرًا وَیَهْدِی بِهِ كَثِیرًا وَمَا یُضِلُّ بِهِ إِلَّا الْفَاسِقِینَ؛ الَّذِینَ یَنْقُضُونَ عَهْدَ اللَّهِ مِنْ بَعْدِ مِیثَاقِهِ وَیَقْطَعُونَ مَا أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ وَیُفْسِدُونَ فِی الْأَرْضِ أُولَئِكَ هُمُ الْخَاسِرُونَ= [خدا] بسیارى را با آن گمراه و بسیارى را با آن راهنمایى مى ‏كند و[لى] جز نافرمانان را با آن گمراه نمى ‏كند؛ همانانى كه پیمان خدا را پس از بستن آن مى ‏شكنند و آنچه را خداوند به پیوستنش امر فرموده مى‏ گسلند و در زمین به فساد مى ‏پردازند آنانند كه زیانكارانند» در جلسه قبل راجع به این آیه بحث کردیم و خصوصیات فاسقین را توضیح دادیم.

گفتیم که اگر کسی از غیر راه خدا برود، فاسق است، حتی اگر به ظاهر مسلمان و متدین باشد. علت فسقش این است که مسیر طبیعی که خدا برای حرکتش تعیین کرده را کنار گذاشته و آن را نادیده گرفته است. یعنی خدا عشقش را در قالب عهد با انسان مشخص کرده و هر کس به این عهد و پیوند با خدا پای بند باشد، عاشق خداست و گرنه فاسق است. مراحل بعدی این پیوند را ان شاءالله به زودی توضیح خواهم داد. اما فعلا بدانیم که انسان یا عاشق است یا فاسق. همه این حرفها در این آیه نهفته است: «الذین ینقضون عهدالله من بعد میثاقه و یقطعون ما امراالله به ان یوصل= کسانی که عهد خدا را بعد از آن که بستند، می شکنند و آن چه را که خدا امر به پیوند آن کرده را قطع می کنند».

گفتیم که پیوند با خدا دارای چه خواص و آثاری است و ما چطور می توانیم بفهمیم که پیوند اختیاری و پیوندی که به ما حیات انسانی می دهد و ما را از فسق خارج می کند و در مدارج انسانیت بالا می برد را داریم یا نه. مراحل بعدی این پیوند را بعدا عرض می کنم تا برسیم به بحث زیارت عاشورا و حقیقت آن.

علت ارسال رسل، یاد آوری عهد الهی و عشق آموزی بود

پیامبران مبعوث شده اند که عهد و میثاق درونی انسان را به او یادآور شوند و راه عشق ورزی با خدا را به آنها بیاموزند.

علی علیه‌السلام در نهج البلاغه می فرماید: «وَ وَاتَرَ إِلَیْهِمْ أَنْبِیَاءَهُ لِیَسْتَأْدُوهُمْ مِیثَاقَ فِطْرَتِهِ = یعنی پیغمبران را پشت سر هم فرستاد تا از مردم ادای آن میثاق فطری را بخواهند و میثاقی که در درون با خدا بستند را ادا کنند». این عهد و پیمان چیزی جز عشق نبود. برای همین خداوند به موسی علیه‌السلام می فرماید: مردم را دوست من کن. «اوحی الله الی موسی= خداوند امر و وحی کرده به موسی» که «یا موسی احبّبنی و حبّبنی الی خلقی و حبّب خلقی الیّ= ای موسی! مرا دوست بدار و مردم را دوست من و مرا دوست آنان گردان». روایتی که برایتان خواندم از کتاب «حدیث خدا» سخن پنجاهم بود، این روایتی که می خواهم بخوانم حدیث 155 است.

پس می توان گفت علت ارسال رسل این بود که انسان را به یاد عشق و دوستی آنها با خدا بیندازند. دوستی با خدا یعنی آزادی و آزادگی از هر عاملی غیر خداوند تبارک و تعالی؛ یعنی حرّیت و آزادی و نیل به غنا نسبت به هر چیزی غیر از حق تعالی که این غنای بالله است.

اگر فرصت کنیم دعاها و مناجات هایی که امام سجاد علیه‌السلام در رکعات نماز شبشان داشتند را برایتان می گویم. حضرت می فرماید خدایا! غنی فقط کسی است که به وسیله تو از غیر تو بی نیاز شده باشد. هر کسی که  از راهی غیر از راه تو بی نیاز شده باشد، او به ظاهر غنی است و در حقیقت غنی نیست؛ بلکه فقیر و بدبخت و گرفتار و اسیر است. فقط و فقط کسی غنی است که با تو و به وسیله تو و از راه تو از دیگران بی نیاز شده باشد.

خدا پیامبران را فرستاد تا میثاق فطرت، یعنی عشق به خداوند و آزادی و آزادگی از غیر حق تعالی و ادا کردن آن عشق را از مردم بخواهند و بگویند ای مردم! بیایید به عهدی که با خدا بستید، پایبند باشید. این عهد کجا بسته شده؟ در درون انسانها. همین عهد است که موجب می شود ما ذاتاً طوری باشیم که «چه بفهمیم و چه نفهمیم؛ و چه بخواهیم و چه نخواهیم»، عاشق حق تعالی باشیم و غیر از حق تعالی را دوست نداشته باشیم و اگر حقیقتاً به چیزی میل پیدا می کنیم و به کمالی گرایش پیدا می کنیم، به خاطر این است که بویی از کمالات خداوند تبارک و تعالی را می دهد و رنگی از خدا را در خود دارد؛ نه اینکه خودش مستقلاً چیز ارزشمندی است و مطلوب و معشوق ماست.

کار انبیاء این است که برای عشق بیایند برنامه‌ریزی کنند. برنامه ریزی انبیاء برنامه ریزی عشق است پیروان انبیاء هم دنبال عشق هستند. شما نگاه کنید وقتی حجابها کنار می رود و در دوران دفاع مقدس و جنگ عصاره ی تلاش انبیاء در وجود امام امت و به بسیجی هایش تبلور پیدا می کند، می بینید که همه جا سخن از عشق است. یعنی شما لطیفتر، ظریفتر، عاشق تر از یک نیروی رزمنده ی بسیجی ندارید. علی الظاهر باید چون نیروی رزمنده است خیلی خشن باشد؛ اما فوق العاده لطیف و مهربان است. این یعنی اینها جزو قبیله ی عشق هستند. انبیاء کارشان عاشق پروری است. خودشان عاشق بودند و آمدند برای عاشق پروری. این کار دین است؛ چون فرمودند: «هل الدّین الا الحب= آیا دین جز محبت چیز دیگری است؟» محصول کار یک پیغمبر و محصول کار یک دین پرورش عشاق است.

کربلا قتلگاه عشاق است

امیرالمومنین علیه السلام  وقتی در زمان خلافت شان گذرشان به کربلا می افتد، در حالی که هنوز خیلی سال مانده تا واقعه ی کربلا اتفاق بیفتد، می نشینند آنجا و به این خاک و این سرزمین و این قطعه از زمین که قرار است واقعه ی عاشورا در آن اتفاق بیفتد نگاه می کنند و می فرمایند: «هذا مصارع العشاق= اینجا قتلگاه عشاق است».

این کلمه کلمه ی لطیفی است. حضرت نمی گوید رزمنده و مبارز؛ نمی گوید حزب الله، جندالله و... این تعابیر را به کار نمی برد؛ بلکه می فرماید: «اینجا محل جنگ و قتلگاه عشاق است». سخن از عشق می گوید. یعنی همه چیز کربلا عشق است. همان که زینب س فرمود: ما رایت الا جمیلا=چیزی جز یبایی ندیدم».

کربلا جایی است که هر کس به آنجا آمده، برای این بوده که با خدای تبارک و تعالی عشق بازی کند و عشقش را به خداوند نشان بدهد و به خدا بگوید که من دوستت دارم. این که به معصوم علیه‌السلام می گوییم فدایت شوم، درس عشق است. می گوییم: «بابی انت و امی و نفس و اهلی و مالی و اسرتی=پدر و مادر و خودم و اهل خانواده ام و مالم و همه چیزم فدای شما». اینها راست است. یعنی خدایا آمده ام بگویم که دوستت دارم. کار انبیاء همین بسط عشق است. بنابراین کسی نمی تواند خودش را جزو حزب انبیاء و حزب الله بداند، مگر اینکه عاشق باشد.

بدون عاشق بودن، نمی شود در لشکر خدا باشیم

این که می خوانیم: «اللهم اجعلنی من جندک فانّ جندک هم الغالبون= خدایا مرا از لشکر خودت قرار بده که آنها همیشه پیروزند»، به خاطر این است که لشکر خدا یعنی عاشقان خدا. نمی شود انسان از جندالله باشد، اما عاشق نباشد. اگر کسی خواست جزء حزب الله باشد، نمی شود عاشق نباشد. می گوییم:«اللهم اجعلنی من حزبک فانّ حزبک هم المفلحون= خدایا مرا از حزب خودت قرار بده که حزب تو به فلاح و شکوفایی و رستگاری می رسند». به همین دلیل است که می گوییم: «حزب الله» یعنی عشق و لطافت و در عین حال، شوریدگی برای معشوق. اینها جزء خصوصیات اصلی حزب الله است. در بحث «ولایت» در توصیف حزب الله اینها را توضیح داده ام. پس حزب الله یعنی عاشق. نمی شود کسی خود را جزء طرفداران انبیاء و جزء حزب الله و حزب نور و جبهه ی نور بداند، اما عاشق نباشد. چرا باید عاشق باشد؟ چون پیامبران آمده اند که عاشق پروری کنند. از این رو، به هر میزان عشق و محبت انسان به حق تعالی بیشتر می شود، شباهتش هم به انبیاء بیشتر می شود. ثابت قدم تر می شود و رهروی او هم نسبت به انبیاء بیشتر خواهد شد.

دوستی کردن با هرکس آدابی دارد

رفقا در زندگی  همدیگر تأثیر دارند و روی رفاقت های همدیگر حساب باز می کنند. وقتی بیرون می روند، هوای همدیگر را دارند و به هوای همدیگر خیلی کارها را نمی کنند. چون می دانند دوستشان خوشش نمی آید. ادب به خرج می دهند و رعایت خیلی چیزها را می کنند و جلوی دوست خود حیا دارند. وقتی از دوستشان جدا می شوند دلتنگ می شوند. بالاخره دوستی یک آدابی دارد.

آیا تا به حال شده ما بگوییم: چند وقت است من از خدا خیلی خوشم آمده. چند وقت است علاقه ام به خدا زیاد شده و خدا خودش را در دلم جا کرده است. وقتی این طور می شود، انسان دوست دارد فارغ از همه حسابها و بهشت و جهنم و تکلیف و هر چیز دیگری، یک رابطه متقابل طرفینی بین خودش و خداوند تبارک و تعالی برقرار کند. اصلاً چنین رابطه ای را دوست دارد. علامت هایش را هم قبلا عرض کردم. ما باید در دوستی با خدا، رعایت اموری را بکنیم. باید فکر کنیم چقدر آدمیم و چقدر از فسق داریم دور می شویم و به حالت طبیعی خودمان نزدیک می شویم. از بیماری دور می شویم و کم کم داریم شفا پیدا می کنیم. یعنی داریم خدا را دوست می داریم و عاشق خدا می شویم. محبت خدا، دارد در دل ما می افتد؛ محبتی که خودش موضوعیت دارد. خودش گرما می آورد برای انسان.

وقتی خداوند دارد می فرماید که «مرا دوست بدار»، یعنی آدم شو و از سطح کمالات جمادی و نباتی و حیوانی بیرون بیا و بیا در مقام انسانیت و در اینجا قدم بگذار و دوستم داشته باش. یعنی وقتی خدا را دوست داشته باشی، با او رابطه خصوصی برقرار می کنی و در همه ی امور زندگی ات تأثیر دارد.

خدا می فرماید: ای موسی! اولاً مرا دوست بدار. در نگاه اول جمله ی «مرا دوست بدار» شاید خیلی اهمیتش جا نیفتد. چند لحظه ای به خودتان فکر کنید که خدا می گوید: مرا دوست بدار. حالا در درون خودتان این را مطالعه کنید و ببینید که ما حقیقتاً خدا را چقدر دوست داریم؟ این خیلی سوال مهمی است. معنی دوست داشتن را توجه بفرمایید. در «دوست داشتن» دلتنگی هست؛ خاطره هست؛ خیال هست؛ بیداری هست؛ خرج کردن و وقت گذاشتن هست. اما ما همین طوری می گوییم: ما خدا را دوست داریم؛ پیغمبر را دوست داریم. مثل علاقه ای که هر کس مثلاً به صورت رسمی به یک چیزی دارد. اما این دوستی، آن دوستی نیست که خدا می خواهد. یک دوستی ماشینی نیست. یک دوستی حقیقی است که گرما هم دارد و به دل و زندگی گرما و معنا می دهد و در زندگی انسان موضوعیت دارد. این دوست داشتن باعث می شود انسان رابطه ی دو طرفه را خوب درک کند و بفهمد خدا هم او را دوست دارد. یعنی در دوستی پیام می رود و می آید.

یک مقدار به این مقوله فکر کنید که خدا مرا دوست داشته باشد و من محبوبش باشم یعنی چه؟ یعنی وقتی وضو می گیرم که بروم نماز بخوانم، او هم منتظر من باشد. برای خدا من موضوعیت داشته باشم. بعد می فرماید مرا دوست بدار. ما یک وقت می گوییم خدا آفریننده ی این جهان است و لطف کرده در حق ما و نعمتهایی به ما داده و کارهایمان را راه می اندازد. پس به او احتیاج داریم و به او اظهار ارادت می کنیم. اما یک موقع هست که جدای از همه اینها شخصاً دوستش داریم و اصلاً خودش دوست داشتنی است. یعنی خود خدا خواستنی است.

همه باید دغدغه ی سلامتی قلب خود را داشته باشیم

خواهش می کنم سلامتی قلب تان را جزء دغدغه های خود قرار دهید. به خصوص یک جوان باید این جزء دغدغه های اصلی زندگی اش باشد که چقدر به سلامت قلب، نزدیک است؟

معصوم علیه‌السلام فرمود: «اِعلم انّه لا علم کطلب السلامه و لا سلامه کسلامه القلب= بدان هیچ علمی مانند علم کسب سلامتی نبوده و هیچ سلامتی مانند سلامت قلب نیست». یعنی هیچ سلامتی بالاتر از داشتن قلب سلیم نیست. امام صادق علیه السلام فرمود: «الْقَلْبُ السَّلِیمُ الَّذِی یلْقَی رَبَّهُ وَ لَیسَ فِیهِ أَحَدٌ سِوَاهُ= قلب سلیم آن است که خدا را ملاقات می کند و چیزی جز خدا در آن نیست». یعنی هوای دیگری جز خدای تبارک و تعالی ندارد و واقعاً دوست داشتن خدا برایش موضوعیت دارد. دوست داشتن خدا برای زندگی او گرما بخش است. ما باید دوستی خدا را در قلب مان جا بدهیم. حتما در زمانی در آینده خداوند این پیام «مرا دوست بدار» را به رخ ما می کشد و می گوید: آیا به گوشتان نرسیده بود که گفتم با من رفیق شوید؟ کی؟ یک جایی که اصلاً آنجا اگر آدم عاشق نشده باشد، خیلی باخت کرده است. در آن جا اگر تنها دوست داشتنی ترین چیز را، یعنی تنها چیزی که قابل دوست داشتن است را دوست نداشته باشیم، خیلی باخت کرده ایم. این رو در رویی، در زمانی صورت خواهد گرفت که دیگر دوست داشتن دیر شده و فقط حسرت آن را خواهیم داشت.

حالا عزیز من، جوان، خواهر من، برادر من، می آیی می پرسی که ما چه کار کنیم؟ می خواهیم برنامه ریزی کنیم. برنامه ریزی علمی، درسی، معنوی، هر برنامه ریزی که می خواهی بکنی، باید منجر به سلامت قلب تو شود. اگر منجر به حقیقت انسانیت که همان سلامت قلب است نشود، برنامه ریزی ات فایده ای ندارد. حالا تو می خواهی رئیس جمهور مملکت بشوی، می خواهی هر کسی بشوی، محبوبترین انسانها و مشهورترین انسانها، ثروتمندترین انسان ها هم بشوی، اگر دارای قلب سالم نباشی، فایده ندارد. وقتی یک انسان سالم و طبیعی نیستی، فایده ندارد، وقتی شاکله وجودت آلوده و یک طرفه است و تعادل ندارد، هیچ فایده ای ندارد. تعادل انسان در «عشق» است. پس هر کاری می خواهی بکن. برنامه ریزی درسی، علمی و هر کاری می خواهی بکنی همین قاعده است. دانشگاه می خواهی بروی؟ حوزه می خواهی بروی؟ ازدواج می خواهی بکنی؟ خارج از کشور می خواهی بروی؟ سراغ هر کاری می خواهی بروی، یک چیز یادت نرود؛ و آن این است که «مرا دوست بدار» و عاشق شو و قلبت را مختص عشق خدا کن. بدون این، تمام کارهایت توهم است. وقتی محبت خداوند نباشد، همه ی زندگی وهمی است. انسان دائماً دچار توهم است و به قول حضرت، دائماً دچار حماقت است. هر کس می خواهد باشد، احمق است. اصلاً این لفظ «احمق» را خود حضرت به کار برده است. همین احمق در اجتماع ممکن است موقعیت خیلی بالایی داشته باشد، اما چه فایده که نتوانسته دوست داشتنی ترین چیز را دوست داشته باشد.

یک مثال بزنم: چه فایده که من بهترین موقعیت را داشته باشم، ولی نتوانم آب بخورم و از داخل رگ، به من آب تزریق کنند که بدنم بدون آب نباشد. یا غذا نتوانم بخورم؛ یا تنفس به طور طبیعی نتوانم بکنم؛ بطور غیر طبیعی دستگاه تنفس مرا زنده نگه دارد. وقتی سلامت نباشد، زندگی چه فایده ای دارد؟ فطرت وقتی که سالم نیست انسان به هر جایی هم که برسد، دچار توهم و خیال است؛ خیالزده است. وقتی که عشق نیست، وقتی محبت خداوند تبارک و تعالی نیست، هر کاره ای که می خواهی بشوی بشو؛ به هر مقام و درجه که می خواهی برسی برس، اینها برایت هیچ فایده ای ندارد؛ چون تو سالم نیستی.

چگونه مردم را دوستدار خدا کنیم؟

خداوند به موسی علیه‌السلام می فرماید: «و حببّنی الی خلقی و حبّب خلقی الیّ= مردم را دوست من و مرا دوست مردم گردان». «مردم را دوست من گردان» مهمتر است. چون وقتی مردم خداوند را دوست داشته باشند، خدا هم آنها را دوست دارد و از خداوند منعی نیست. برای همین، موسی خدمت خداوند عرض می کند: «خدایا! من که دوستت دارم. حالا چه کار کنم که بقیه مردم را دوستدار تو کنم؟ خداوند می فرماید: «اذکر لهم آلائی و نعمائی علیهم، و بلائی عندهم لیحبونی فانهم لا ینکرون اذ لا یعرفون منی الا کل خیر= برای آنان نعمت ها و الطافم را به نمایش درآور و [ علت و حکمت های سازنده ی ] گرفتار نمودشان را برایشان بازگو کن تا مرا دوست بدارند ؛ زیرا آنان [ پس از معرفت خواهند فهمید که] از من جز خیر و خوبی سراغ ندارند».

این نعمتهای مرا به یاد مردم بیاور، مقداری بحث دارد. مردم غالباً دچار کوری هستند و نمی توانند نعمتهای خدا را درست ببینند. ضرب المثلی داریم که می گوید: ماهی، آخرین کسی است که آب را می شناسد. یعنی تا وقتی در آب است، قدر آب را نمی فهمد. باید از آب بیرون بیاید تا قدر آب را بداند. ما چنان غرق در نعمتهای خدا هستیم که خداوند می فرماید نه تنها تک تک شما بلکه همه شما هم جمع بشوید، یعنی جنها و ملائکه هم بیایند به کمک تان و دریا ها مرکب شوند و درختان قلم بشوند و همه نویسنده شوند، نمی توانند نعمتهای من برای شما را بنویسند. چون نعمت های من نامحدود است.

تا وقتی که ما اینطوری نگاه می کنیم، مثل یک ماهی در آب هستیم که نمی توانیم بفهمیم محبت و نعمتهای خدا به ما چقدر است؟ در سوره ی بقره خداوند خیلی با گله از انسان یاد می کند و نعمتهایش را با گله از انسان به یاد او می آورد و می فرماید: «کیف تکفرون بالله و کنتم امواتاً فاحیاکم ثمّ یمیتکم ثم یحییکم ثم الیه ترجعون= شما چطور می توانید به خداوند کفر بورزید در حالی که شما مرده بودید؛ یک نطفه شدید و خداوند تبارک و تعالی به شما حیات داد».

امام سجاد علیه السلام این جریان را خیلی زیبا بیان می کند در یکی از صحیفه هایشان در آن دعاهایی که بعد از نماز شب شان می خوانند. عرض می کند به خداوند تبارک و تعالی که خدایا تو مرا  که هیچ بودم، بصورت یک نطفه در رحم کنیزت قرار دادی. این تعبیر خیلی قشنگی است. در آن تاریکی های رحم مرا هدایت کردی. خطرات زیادی را از من دفع کردی. ببینید حضرت از کجاها شروع می کند. عرضه می دارد: من شدم نطفه، علقه، مضغه؛ و بعد استخوان به من دادی و روح در من دمیدی. در تمام این مراحل، تو مهربانانه از من محافظت کردی تا من به دنیا آمدم. بعد اگر می خواستی به من رحم نکنی من از گرسنگی و تشنگی می مردم. محبت مرا به دل پدر و مادر و اطرافیانم انداختی تا آنها به من رسیدگی کنند. در حالی که من در عجز کامل بودم. آنها به من رسیدند و آب و غذا به من دادند و مرا بزرگ کردند. در حالی که من هیچ توانی برای دفاع از خودم و نگهداشتن خودم برای تأمین نیازهایم نداشتم. عجز کامل، ضعف و... بعد حضرت این مراحل را یکی یکی می گوید تا می گوید: من بزرگ شدم. بعد عرض می کند خدایا من هنوز هم به رعایت تو احتیاج دارم. پس مرا رعایت کن.

در مناجات خمس عشر داریم: «ولا تعرنی من رعایتک= خدایا مرا خالی از حمایت و رعایتت نکن؛ من احتیاج دارم به حمایت و رعایت تو. خداوند می فرماید: «و کیف تکفرون و کنتم امواتاً=چطور کفر می ورزید در حالی که شما مرده بودید، «فاحیاکم= به شما زندگی داد». باید به جریان زندگی فکر کنیم که یک نطفه مراحلی را طی می کند تا یک دفعه زنده می شود. ما همینطوری می گوییم بله خوب یک دفعه زنده می شود. عادت کرده ایم به این حرف. یا در کتابهای درسی خوانده ایم یا در فیلمها دیده ایم که یک دفعه یک انسان زنده می شود و یک موجودی به دنیا می آید که قرار است شبیه خود خدا شود. می خواهد خلیفه خدا شود. ما همین طوری می گوییم یک دفعه زنده شد. روح در آن دمیده شد. «و کنتم امواتاً ثم یحییکم» شما مرده بودید و شما را احیاء کردیم و به شما حیات دادیم. انسان به دنیا می آید و این همه نعمتهای کثیر را خدا به او می دهد. «ثمّ یمیتکم=سپس شما را می میراند». یعنی می روید در عالم برزخ. «ثم یحییکم» سپس دوباره زنده تان می کند. مرگ چیست؟ حیات بعدش چیست؟ ثمّ الیه ترجعون. سپس به سوی او باز می گردید. عجب داستانی است؟ عجب جریانی است؟ ما چون به اینها عادت کرده ایم، عظمتش را خوب درک نمی کنیم و با نگاه عادی نگاه می کنیم و متوجه نیستیم یعنی چه؟ خدا می گوید شما چطور می توانید مرا کنار بگذارید؟ کیف تکفرون بالله و کنتم امواتا فاحیاکم ثم یمیتکم ثمّ الیه ترجعون.

 به سوی «او» باز می گردید، یعنی یک روزی من با خداوند تبارک و تعالی روبه رو می شوم. من و خدا. در روایت داریم که میت به محض اینکه روحش از طبیعت و دنیا خارج می شود، یعنی روح، این بدن و تعلق را قطع می کند و بالا می رود، او را به عرش می برند و روبرو می شود با حق تعالی. این خیلی صحنه عجیبی است. انسان با اصل خودش، و با حقیقت خودش، یعنی حق تعالی روبرو می شود. چه ملاقاتی است؟ بعد نگاه کنید چطوری ادامه می دهد: «هوالذی خلق لکم ما فی الارض جمیعاً ثم استوای الی السماء فسوّیهنّ سبع سماوات و هو بکل شی علیم= او کسی است که برای شما خلق کرده هر چه که روی زمین است». خالق جهان دارد در کتابش گزارش می دهد و می گوید هر چه خلق کرده ام، برای تو خلق کردم. ارض را در نظر بگیرید. اینکه حضرت می گوید کسی که هیأت و نجوم بلد نیست، توحیدش هم ضعیف است و خدا را نمی شناسد، حق است دیگر. کسی موقعیت منظومه ی شمسی را مطالعه کند، بعد زمین را شناسایی کند تا بفهمد زمین یعنی چه با دیگران در توحید متفاوت است. او می داند که «هوالذی خلق لکم ما فی الارض جمیعاً» یعنی چه. حتماً روی این فکر کنید که زمین کجاست؟ در این منظومه شمسی و در کهکشان راه شیری و در کیهانها، زمین کجاست؟ به این فکر کنید که می فرماید: آنچه که روی زمین است، برای شما خلق کردم، یعنی برای تو. دقت کن که آیا می توانی بفهمی این یعنی چه؟ وقتی مطالعه اش کردی آن وقت این یادت باشد که می فرماید: برای «تو». «من» کی هستم که خدا می گوید من این را برای تو خلق کردم؟

نظری داده نشده

Top
برای عضویت در خبرنامه پست الکترونیکی خود را وارد کنید

خبرنامه سایت منتظران منجی

Stay informed on our latest news!

اشتراک در خبرنامه سایت منتظران منجی feed